اولین خاطره درست تو اولین روز ! احمقانه ترین خاطره ! به اولین کسی که آدرس وبلاگم رو دادم دوباره زندگی بود . حقیقتش به خاطر اسمی که اون روزها وبلاگ آرمتی داشت خیلیا جذب لینکش می شدن . خیلیا که با هدف خاص می یومدن و ربطی هم به رامین نداشتن . اون موقع اسم وبلاگم ( دخترانه های دانشگاه رامین بود ) برای همین اولین نظراتم ... ! و من تازه کار بودم ، اون روز هم مثل همیشه خدا سیستمم قاط زده بود و صفحات به روز شده رو نشون نمی داد . در همین حال بود که دوباره زندگی تلفن زد که آرمتی چه نشسته ای که وبلاگت چندین تا کامنت غیر اخلاقی داره . من هم حالا بدو بدو وصل شدم اینترنت اما هیچی نمی دیدم . این شد که در کمال عجز و ناتوانی پسوردم رو دادم تا اونا رو برام حذف کنه و پیش فرض پستم رو خصوصی کنه . دوباره زندگی هیچ وقت بهم نگفت اون نظرات چی بودن اما منم هیچ وقت دیگه کامنت دونی رو با پیش فرض عمومی نذاشتم .و مدتی بعد اسم نویسنده ی وبلاگ رو جایگزین اسم وبلاگ کردم ! هنوز تو بعضی لینکای قدیمی اسم اینجا دخترانه های رامینه ! )
آرمتی گویا به خطر می افتد !
یادمه اون اوایل هنوز وبلاگ رامینیان سر پا بود و پست می ذاشت . اون روزا من رامینیان رو لینک نکرده بودم و در عوض وبلاگ تازه تاسیسی به نام رامینیان 2 رو لینکیدم . این باعث شد رامینیان از دستم شاکی شه ! رامینیان اون وقت ها دو تا نویسنده ی تازه پیدا کرده بود . داش سیا و اقدس خانوم که هیچ وقت هم به کارشون ادامه ندادن ! داش سیا به قول خودش کلا با دختر جماعت صنمی نداشت و هر وقت که اسم منو تو وب می آورد تریپش کل کل بود . از اون طرف اقدس خانوم فمنیست بود و ازم می خواست پسرا رو به وبلاگ دخترانه های رامین راه ندم . این وسط هم رامینیان 2 بیکار نبود و از اینکه اسم من روزیاد تو رامینیان می یارن شاکی بود . معتقد بود برای منی که از روی نوشته هام راحت شناخته می شم و هویتم روی پیشونی وبلاگم نوشته شده خطرناکه ! اون زمانا حراست خیلی دنبال شناختن نویسنده های قدیم و جدید رامینیان بود . به خاطر همین علاقه ی دو گانه ی نویسنده ها بود یا اینکه فکر می کردن خودم شناخته شده هستم به قدر کافی که وقتی لیست وبلاگای رامین رو رامینیان معرفی کرد منو معرفی نکرد در عوض لینکم کرد !
وقتی آرمتی لو می رود :
یه روز که اتفاقا بارون هم می یومد زیر طاق توی خوابگاه کوثر 2 منتظر شیم شیم بودم که یهو یه دختری که نمی شناختمش اومد جلو و مشتاقانه پرسید ( فلانی تو نویسنده ی آرمتی هستی ؟ ) من با نیشی باز اول اومدم انکار کنم اما بعد این کار رو نکردم به قول معروف من که سر بریده تو وبلاگم نداشتم ! پس با همون نیش باز گفتم (آره ! تو از کجا فهمیدی ؟) که گفت ( نمی دونم چرا پستهای وبت رو که می خونم همش صورت تو جلو چشم بود ! )
توی همون گیر و دارها بود که رفته بودم اردو ! ( چه اردوی نفرت انگیزی هم بود خداییش ! ) یکی از دخترا بهم گفت ( تو آرمتی رو می نویسی دیگه ؟ ) منم باز تایید کردم که گفت ( آبرومو تو خونه بردی ! داداشم وبت رو می خونه و غش غش می خنده ! اصلا نمی شه تو خونه یکم واسه دانشگاهمون کلاس بذارم ! )
گاهی هم یه عده می یومدن مچ بگیرن و مثلا می پرسیدن : ( تو می دونی وبلاگ آرمتی رو کی می نویسه ؟ )
اصولا خواننده های جذاب و نظر بده ای داشتیم اون موقع مثلا من اگر می نوشتم که مامانم معتقده من معتاد شدم ( و چند خط بعد ذکر می کردم که به اینترنت معتاد شدم ) ایکی ثانیه می یومدن نظر می ذاشتن ( تو معتادی ؟ ) یا یه بار از طبیعت بارونی دانشگاه و گذرگاه عشاق نوشته بود ( همون راه جلوی مجتمع کلاسی که یه درخت بزرگ وسطشه ! ) بعد ملت برام نظر می ذاشتن که ( تو عاشقی ؟ یا که مثل من عاشقی و ... )
آرمتی قدرت نمایی می کند :
یکی از دوستان وبلاگ نویس قدیمی یه روز برام کامنت گذاشت که در فلان روز انتخاب واحد توی سایت بوده و شنیده که یه نفر داشته به مسئول سایت از من شکایت می کرده !!! گویا بنده ی خدا هر چه قدر سعی می کرده وارد سایت بشه مقدور نبوده و تو سرچ گوگل هم مدام می یفتاده تو وبلاگ من ! بعد ایشون مدعی بودن که حتما من خرابکارم و از قصد بلایی سر سایت دانشگاه آوردم ! ( خدایی من نمی دونم چرا گوگل اون روز وب منو معتبر تر از سایت رسمی دانشگاه دونسته بود . آمار گیرم اون روز 70 بازدید کننده رو ثبت کرده بود ! )
و بعد من زد به سرم ............

