تبليغاتX
آرمتی

آرمتی
 
 بر و بچه های اکیپ ... خنده ... ساندویچ هات داگ !

این روزا هنو دانشگاه رسما واسه ما بچه های صنایع شروع نشده . بچه های کلاس نیومدن و ما هم البته  به عنوان هم دردی سر کلاس نمی ریم هر چند خیلی مشتاق می باشیم :دی ! روز حذف و اضافه که بیشتر برای دیدن بر و بچه ها رفته بودم تا حذف و اضافه باورم شد همچین چیزی هم تغییر نکرده ! سیستم مدیریت آموزشی سما روز اول یونی جدا گل کاشت ! نمی دونم چه برنامه ی اسرار آمیزی رو براش تعریف کرده بودن که بنده خدا هنوز تو خرداد ماه سیر می کرد و تاریخ انتخاب واحد رو تحویل می داد و نمی ذاشت کسی حذف و اضافه کنه . و همین وقفه در باز شدن سیستم باعث شد که تراکم بچه ها زیاد بشه و سایت حسابی شلوغ بشه . بعضی بچه ها واسه گرفتن فقط یه واحد از صبح ساعت ۸ تا یک و نیم بعد از ظهر معطل شدند و این واقعا نوبر بود . به اینا مشکل پرینت رو هم اضافه کنین که از پرینتی دانشگاه هیچ خبری نبود و امکان پرینت گرفتن وجود نداشت !!! هیچ بوفه ای هم توی دانشگاه پاسخگوی گرسنگی شکم با نبود و ما حسابی معده درد می گرفتیم اگر هدری با کلوچه های وطنی اش به دادمان نمی رسید . برگشتن هم که مصادف شد با ساعت دوازده ظهر و حسابی شکل و شمایل یک کره ی در حال ذوب شدن رو بهت تحمیل می کرد . خیلی وقت بود دوازده ظهر تو این گرما بیرون نزده بودم . کلا کولر خوب نعمتی می باشد ! نمی دونم چی می شه اگه یه سرویس کولر دار برای ساعت های دوازده و دو بعد از ظهر بذارن . ما که ولوو نخواستیم ! از این اتوبوس واحدای کولر دار هم باشه قبوله !:دی !

همه ی اینا رو نگفتم که فک کنین روز اولی بد گذشته ! خیر ! انقدر دیدن دوستان بعد از دو ماه می چسبه که هیچ تعریفی براش نمی شه داشت !



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط آرمتی
دارم عین این بچه های اول دبستانی برنامه ی هفته ام رو می نویسم ! به خدا برنامه ام گریه داره ! هر روز کله ی سحر کلاس دارم ! ۵ شنبه ها هم که بازدیده و بازم کله ی سحر باید پاشم ! آخه من به کی بگم سه ماهه رنگ آفتاب ساعت ۸ صبح رو ندیدم چه برسه به اینکه ساعت ۵و نیم صبح از خواب پاشم ! . اینو اضافه کنین به اینکه مجبورم شباهم زود تر بخوابم . عصرام هم که دو ساله تابستون و زمستون پر بوده ! پس من کی کتاب بخونم ؟ کی بیام نت ؟ کی با بچز دوستان قدیم برم بیرون ؟ کی بنویسم ؟ کی تمرین کنم ؟همه ی این ترمهایی که گذشتند  علاوه بر ۵ شنبه و جمعه گروه یه روز دیگه رو هم خالی می کرد تا ملت برن صفا اما حالا ! خدا حفظشون کنه چه برنامه ی مبارک و میمونی چیدن !

*خدا حافظ تا لنگ ظهر خوابیدن ها !

* خداحافظ شب زنده داری ها !

* خداحافظ شریعتی . مطهری . صمد بهرنگی . کافکا . امیلی برونته . بلقیس سلیمانی و ....

* خداحافظ شجریان . لطفی . علیزاده . مشکاتیان . همای و ....

* کلا خداحافظ زندگی خود خواسته ! خداحافظ !

..........................

کی گفته دلم واسه یونی تنگ نشده ؟



نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم مهر 1388 توسط آرمتی
درباره وبلاگ

آرمتی هستم . دانشجوی رشته ی مهندسی صنایع غذایی در دانشگاه رامین . هنوز بعد از این همه ترم نفهمیدم که چه احساسی نسبت به دانشگاهم دارم . شاید این دستنوشته ها بتونن کمکم کنن !
Blog Skin