|
آرمتی |
||
|
استاد پرویز مشکاتیان در گذشت
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط آرمتی
دوستی یعنی :
دوستی یعنی دوباره زندگی وقتی که ساعت های متوالی با هم سر هزاران مسئله ی روز بحث می کنیم و احساس می کنیم می تونیم دنیا رو تغییر بدیم ! دوستی یعنی دوباره زندگی وقتی که اولین روزی که مهمونش بودم بهم تخم مرغ قرضی داد و من آبروشو بردم و از اون روز به بعد فقط بوقلمون جلوم می ذاره ! دوستی یعنی دوباره زندگی و تنها دوستی که قد خودم به نت اعتیاد داره ! دوستی یعنی دوباره زندگی وقتی که تصمیم می گیرید اتفاق شگفتی که برایتان افتاده است را برای نسل های بعدتان تعریف کنید ! دوستی یعنی هدری وقتی که قواعد روزمره ی زندگی بهت فشار می یاره و می خوای برای یکی که می فهمه باز گوشون کنی . دوستی یعنی هدری وقتی که ساعت 3 ظهر توی دمای بالای 40 می شینید کنار گروه و حرف می زنید تا وقت رفتنت به خونه فرابرسه ! دوستی یعنی هدری و کافکا و هدایت و من ! دوستی یعنی شیم شیم وقتی که بعد از یه روز تراکتوری ( به معنی روزی که همه با تراکتور از روی شخصیت و عقایدت رد شده اند !!) آنقدر قشنگ روحت را وصله پینه می کند ! دوستی یعنی شیم شیم وقتی که معصومیتش اشکش را در می آورد و تو باید با تمام خباثتی که داری جلوی این معصومیت کم نیاوری ! دوستی یعنی شیم شیم وقتی هم گروهش هستی و او بهترین سرچر دنیا می باشد ! دوستی یعنی شیم شیم وقتی که از دیوار صدا در می آید اما از او نه ! یعنی شیم شیم خوش صحبت ! خانوم ! دوستی یعنی نوعروس وقتی که عاشق شدنش را دیدی و چقدر برایش ترسیدی و دعا کردی ! دوستی یعنی نوعروس وقتی که متاهل شدو تو نفهمیدی چطور باید با یک نوعروس متاهل رفتار کرد . دوستی یعنی نوعروس و کمد دیواری مشترکش با تو ! و البته دستمال توالت ! دوستی یعنی کاتب ! وقتی که بعد از تجربه های مشترک فراوان ! با هم در ارتباط با آقایون بیانیه صادر می کنید ! دوستی یعنی کاتب وقتی که ساعت ها با هم حرف می زنید بی آنکه بفهمید ! دوستی یعنی کاتب وقتی که می بینی انقدر نظرت برای کسی مهم است ! دوستی یعنی شب نشینی های خوابگاه کوثر2 ، یعنی اطلاع رسانی وقایع بین اعضا در کسری کوچکتر از صدم ثانیه ، یعنی یک روح خون آشام در 5 نفر ! دوستی یعنی اکیپ خون آشام ها با مرام نامه ی نانوشته اش ، با عصبانیت هایش ، تصمیمات کبری ایش ، با شادی هایش ، خنده هایش و دوستانه هایش ! دوستی یعنی تلپ شدن ترم آینده در اتاقی که بالاخره اکیپ خون آشام ها را دور هم جمع خواهد کرد !!!! نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط آرمتی
کوتاه ،مفید، مختصر !
دیروز با اتوموبیل از کنار دانشگاهمون گذشتم . علاوه بر ساختمون هایی که گفته شده خوابگاه هستن دو تا اسکلت ساختمون به همون مقیاس بر پا کرده بودند ( پشت سوله ورزشی ) و روی تابلوی مشخصات پروژه نوشته شده بود طرح احداث دانشکده کشاورزی ! برین خوش باشین ! بعدا نوشت : هیچ وقت فکر نمی کردم یه نظر بتونه این همه خوشحالم کنه ! نوعروس ازت ممنونم اونم یه دنیا ! ( نظر خصوصی بود دنبالش نگردین ! :دی !)نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 توسط آرمتی
"به دلیل استقبال بی سابقه ی ملت بیکار و همیشه در صحنه ی گرامی از دانشگاه رامین واقع در ساحل رودخانه ی کارون ، وزارت علوم این دانشگاه را فاقد صلاحیت دانسته و آن را از زندگی ساقط کرد "
*همون قضیه ی نخوردیم نون گندم اما دیدیم دست مردم ! درسته که اینجانب خوابگاهی نبوده ، نیستم و نخواهم بود ( مگه خدا ارشد قسمتمون کنه ) اما به علت داشتن ژن قوی تلپ گشتگی و داشتن عده ای دوست بی زبون ، گناه دار و معصوم که زورشان به ما نمی رسد ( دوباره زندگی برو حال کن ) با تمامی مشکلات خوابگاه آشنا بوده و با تمامی بازماندگان خوابگاه دختران ! احساس هم دردی و عذ اب وجدان می کنم تا آنجااا که استاد گرانقدری با لبخندی معنی دار رو به اینجانب روزی در صحن علنی کلاس فرمودند " تو چیزی نگو که از اینا بیشتر تو خوابگاهی ! " ( علت عذاب وجدان : فکر کن یکی از بچه های اتاق دلش برای خونواده ای که سه ماهه ندیدتشون تنگ شده و اشک تو چشماشه خب آدم به خاطر دیدن همه روزه ی خانواده اش خجالت می کشه ! ) """" دوباره زندگی خدا بهت رحم کنه الان یه ایده ی خبیثانه به سرم زد ! """" به نظر شما گفتن از امکانات بالای خوابگاه اینجا ضروری ست ؟ 1) خیر ! ممکن است دانشگاه های دیگر حمل بر خود ستایی کنند 2) خیر ! سال ، سال اصلاح الگوی مصرف است . خجالت بکش همه اصلاح شدند غیر از تو ! 3) خیر ! کولر هایی که سمفونی بتهوون می زنند ، یخچالی که اصولا اپن هستند ، نمازخانه ای که قابلیت تبدیل شدن هم زمان به اتاق تلویزیون و اتاق مطالعه را دارد و هزاران امکانات دیگر نیازی به تعریف شما یکی ندارد . 4) خب حداقل هنوز که نمردی ! * تو دانشگاه دو دسته از آدم ها رو جدی نگیر : یکی اونایی که خیلی بی مزه و بی دلیل باهات مهربونن ، مشکوک می زنن و مدام ازت تعریفای بی خود می کنن ... دوم هم اونایی که با زاویه ی سر بالای نود راه می رن ، از بالای شونه نگاهت می کنن و کلا معتقد و پای بندبه ضرب المثل پیف پیف بو می دی ! دنبالم نیا هستند ! * به اون چیزی که هستی افتخار کن . نقطه ضعف دست کسی نده و خودت رو با کسی مقایسه نکن . به فرهنگت ، لهجه ات و شهری که ازش اومدی احترام بذار و این کار رو در قبال فرهنگ و شهر دیگران هم انجام بده . معلومه که هر کدوم از ما از یه قومیتی ممکن دل خوشی نداشته باشیم . اما سعی نکن اونا رو جار بزنی . ( دست از سر جک های قومی قبیله ای هم بردار به خصوص ترم اول که هنوز نمی دونی کی از کجا اومده !) * یادت باشه مردم ایران تشنه ی احترام و بزرگ جلوه داده شدن هستن . لازم نیست در برخورد با مسئولین چاپلوس بازی در بیاری . فقط موقع حرف زدن مودب باش و بذار فکر کنه داره کار مهم و خطیری رو انجام میده . چه باغبون باشه ! چه حراستی ! چه رئیس دانشگاه !یه انتقاد آرووم خیلی بهتر از داد و فریاد بی فرجامه ! *فکر کنید شما یه دختر اهوازی هستین و توی دانشگاه دنبال یه مامن واسه آسایش و راحتی می گردین ( و شانس من رو هم در داشتن دوست های خوب ندارین ! ) . بهترین مکان برای شما استراحتگاه دخترای اهوازیه که جنب مجتمع کلاس ها ( گذرگاه عشاق ) و نماز خونه است . امکانات حداقل خوبی داره که نسبت به قبل خیلی بهتر شده . یه زمانی تنها موکت داشت و چند تا کولر گازی و از هیچ چیز دیگه ای هم خبری نبود . اما الان آب سرد کن ، کولر دوتیکه ، گاز ( که فکر نکنم وصل باشه ) ، قالی و یخچال داره . یکسری کمد ( از این مدل باشگاه های ورزشی ) هم هست که باید با دیگران درش سهیم بشین . یه زمانی که هر سه نفر صاحب یکی از این فایل ها بودن . اما جدیدا رو نمی دونم . استراحتگاه معمولا از صبح ساعت 8 تا عصر ساعت 6 بازه اما این تایم کاری به شدت وابسته به مسئول استراحتگاهه که همیشه از بین دانشجو ها انتخاب می شه . دخترای اهوازی شلوغ و پر جنب و جوش ! اگه کس و کاری رو تو خوابگاه ندارین بهتره اونجا نرین چون همیشه عده ای هستن که بهتون اعتراض کنن و خوش نداشته باشن شما رو اونجا ببینن . مطمئنن کتابخانه و نمازخونه هم جای مناسبی نیستن چون کاربردشون مشخصه ! * راستی ! از همون اول تکلیف خودتون رو مشخص کنین ! یا به آقایون کلاس سلام می کنین یا نمی کنین ! طرح زوج و فرد که نیست ! ( درباره ی آقایون هم صدق می کنه شدید !!) * ببین توی دانشگاه حکومت ، حکومت استاده ! رابین هود بازی در نیارین و سخنگوی جمع نشین ! چون یارای شما هیچ شباهتی به یاران رابین هود ندارن . بیشتر شبیه مردم کوفه هستن تا هر چیز دیگری . * استفاده بهینه از وقت کلاس ؟ ببین الان وقت شوخی نیست . داریم جدی حرف می زنیم ! در آخر اینکه عزیزان به همه ی شما تبریک می گم شما با انتخاب آگاهانه ی کد رشته های دانشگاه رامین ثابت کردین لیاقت این دانشگاه رو دارین !
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط آرمتی
می دونین ! منم می دونم که هنوز نتیجه ها رو نزدن و هنوز کسی نمی دونه کی کجا قبول شده اما من بنا به دلایلی حس کردم الان وقتشه که این پست رو بزنم ! اگر به نظرتون بی موقع اومد به بزرگی خودتون ببخشین . اگه هم نمی تونین ببخشین بی زحمت اون ضربدر قرمز رو که واسه همین وقت هاست بزنید و خلاص ! توصیه های دوستانه (۱) بی خیال . باورکنین حالا که دیگه دانشگاهتون و رشته اتون رو انتخاب کردین . مهمترین کارتون اینه که دوستای خوبی پیدا کنین . دوستایی که پشتتون وایسن و تو سختی ها کمکتون کنن . همونطوری که باهاتون می خندن باهاتونم گریه کنن ! دوست خب ، یه دوست دانشگاهی خوب می تونه دوران دانشگاه رو براتون به یاد موندنی کنه . من که اینو امتحان کردم . شما هم امتحان کنین ضرر نمی کنین . یه چیز دیگه ! هیچ وقت یادتون نره که ترم یک فقط ترم یکه ! قرار نیست همه ی خیالاتی که در مورد دانشگاه داشتین توی همین ترم عملی کنین . و تو رو خدا خودتون رو زیادی تابلو نکنین ممکنه بعدا پشیمون بشین ! آهان ! داشت یادم می رفت . ترم یک معمولا جمعای دوستی ای تشکیل می شن که بعدا تغییرات زیادی از نظر نفرات می کنن . پس در صمیمی شدن با دوستاتون یکمی محتاط رفتار کنین . و در آخر ! از ترم یکی بودنتون لذت ببرین . نگران سوتی هاتون نباشین و اگه نظر منو می خواین باید بگم انقدر سوتی بدین که برای تمام دوران دانشگاهتون سوژه واسه خنده پیدا کنین ! توصیه های غیر دوستانه (۲) " به ترم یکی های حسااس سفارش نمی شود . " راستش اون زمان که ما جوون بودیم و موقع انتخاب رشته مون بود . بهمون گفتن و باور داشتیم که مهم رشته است و باقی چیز ها یکجورهایی کشک . بعدها یک چیز های دیگری هم دریافتیم که از قضا مهم بودند ( چیزی مهم تر از کشک ! ) می دونم همه ی بچه های رامینی اسبق و در حال حاضر منتظرن که الانه شروع کنم به آآآه و نااااله که ای وااای نمی دونید این دانشگاه رامین چه جور جاییه ! ( آیکون بشین تا برات بگم خوااهر ! :دی ) اما خیر کور خوندین ! به کوری چشم همه ی اجانب و باقی کج اندیشان جامعه علم و هنر ! دانشگاهمان یک چیزی است در حد دانشگاه هاروارد ( آیکون حالت جا اومد ؟ برو بقیه اش رو بخون ! ) فقط یه تفاوت های جزئی ای داره که اصلا مهم نیستن . جون تو ! حتی می تونی الان این پنجره رو ببندی و بری به همه بگی که رامین همان برگردان به فارسی هاروارد است و کف همه را ببری ! اما خب اگه خیلی مایلی ادامه بدی ! بدان و آگاه باش که خودت خواستی !!! ۱. فکر می کنی اساسی ترین تفاوت چی می تونه باشه ؟ عمرا که به ذهنت برسه که دانشگاه ما در کنار پر آب ترین رود ایران ساخته شده ! ( خیلی نامردی اگه زیر لب بگی برو بابا اون که خشکیده و نصفه جونه ! ) ۲. چشماتو ببند ! بستی ؟ حالا یه نخلستون رو تجسم کن . یه نخلستون که ثبت جهانی و نخلاش به قول یکی از دکتر ها شناسنامه دارن ! خب بسه بسه نگفتم که هاوایی رو تجسم کنی که :دی! حالا چشماتو واکن . نمی بینیش؟ معلومه چون ما هم هنوز ندیدیمش ! به نظرت اصلا مهمه که ورود دانشجو ها به اونجا ممنوعه؟ ۳. آموزش ! چرا که نه ! چون می دونم تا حالا بدجوری سرت تو کتاب بوده و هاروارد نرفتی می گم بعدا نگی راهنماییم نکردن!فرض کن که وارد دانشگاه هاروارد شدی . یه بلوار فسقلی رو رد کن (می دونم می دونم ! نمی خواد بگی ! اصلا به زیبایی بلوار ما نیست که ! از این بلواراست که هر وقت این رئیس مئیساشون می یاد آب پاشیش می کنن ) سمت راستت رو نگاه کن . آها همون ساختمون در و داغونه ! آره همون آموزشه . حالا وارد شو . چی ؟ بهت لبخند می زنه ؟ آی کی یو ! اون خودتی تو شیشه ی در . برو داخل دیگه . . . . چند دقیقه بعد . چیه؟ چرا قیافه ات این شکلیه ؟ حالتو گرفتن ؟ کارت انجام نشده ؟ باید بری دانشکده خودتون ؟ ای بابا ترم یکی که گریه نمی کنه ! گریه مال اونایی که کار فارغ التحصیلیشون مونده ! حالا مهر بیا آموزش یونی خودمون یه کاری برات می کنیم . آفرین بچه ی خوب اشکاتو پاک کن دیگه ! ۴. روز های تعطیل ! اصلا خودت قضاوت کن یک شنبه ها هم شد روز تعطیل ؟ عزیزم باید جمعه ها بیای یونی خودمون رو ببینی تا معنی روز تعطیل و کانون گرم خانواده و پیک نیک حالیت شه ! ۵. سگ ! نه نه ! فحش نمی دم به خدا ! سگ که چیزی نیست ما یه جونورایی شبیه سمور داریم . کبوتر داریم . شانه به سر داریم (خودم دیدم ! ) . ماارمولک هم داریم . ( آیکون مارمولک نگو بگو تمساااح !) .. تازه یه سری جک جونور دیگه هم داریم که متاسفانه به دلیل محدود بودن سطح سواد جانورشناسی بنده اسمشون اینجا نمی یاد ! ۶. خون آشام ها ! هاروارد که هیچی ! همه ی دنیا هنوز اینقد پیشرفت نکرده که بتونه بار علمی ما بچه های اکیپ خون آشام ها رو تحمل کنه !! می گی نه ؟! اصلا بیا دانشگاه خودت ببین !! * این داستان ادامه دارد !
نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 توسط آرمتی
خیلی وقته که به این نتیجه رسیدم آدما کلا دو دسته ان ! دو دسته که کاملا می شه از روی رفتار هاشون اون ها رو از هم جدا کرد . اونایی که پاشون به دانشگاه رامین باز شده و اونایی باز نشده .
نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم شهریور 1388 توسط آرمتی
و بعد زد به سرم .... زد به سرم و فکرکردم شاید واقعا سر بریده تو وبلاگم دارم . حس خیلی بدی بود . وقتی می خواستم بنویسم حرفام رو نا خودآگاه فیلتر می کردم . فیلتر می کردم چون از ذهنیات و تصورات بچه ها می ترسیدم . از کسایی که نمی تونستن آزادی بی قید و شرط دنیای مجازی رو درک کنن و همه چیز رو زیادی جدی می گرفتن . مشکل اصلی اینجا بود که من برعکس خیلی ها اصلا وبلاگ رو به خاطر برخورد با مسئولین و انتقادای کوبنده راه ننداخته بودم . من آرمتی رو برای به اشتراک گذاشتن خاطره هام راه انداخته بودم . خاطره هایی که مستقیما به مسئولای دانشگاه ربط نداشت . بیشتر در مورد بچه های دانشگاه بود . اما می دونین بعضی از بچه ها با کامنت های خصوصیشون باعث شدن بفهمم که از یه پست ساده می شه چه برداشت های دور از ذهنی رو داشت . و این شد که من وبلاگ رو با تمام آرشیوش و نظراتش حذف کردم .
آرمتی بر می گردد : بعد از حذف آرمتی ، آدرس های وبلاگی زیادی رو ایجاد کردم و سوزوندم . تااینکه بالاخره توی آدرس (تو کنارم هستی؟) ساکن شدم و برای مدتی " تو کنارم هستی ؟ "برام جای آرمتی رو گرفت . اما آدرسم توسط یکی از وبلاگ نویس ها کشف شد و منم که معتقدم یا یکی یا هیچی . دوباره آدرسم رو به بقیه انتشار دادم . بعد از مدتی وقتی دیدم از آرمتی برای تبلیغ یه انجمن رامینی استفاده شد حس حسادتم دوباره گل کرد ( یکم هم ترسیدم از نظر اونایی که آرمتی رو می شناختن آرمتی من بودم و اگر پسوردش دست کس دیگه می موند و اون توش می نوشت .... ) . شاکی شدم و ازشون خواستم آدرسم رو بهم پس بدن . بنده های خدا همین کار رو هم کردن و من دوباره آرمتی رو سر پا کردم به این امید که سر پا بمونه . نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم شهریور 1388 توسط آرمتی
این روزا که خبری از دانشگاه نیست و در نتیجه چیزی هم برای تعریف کردن ندارم . بیشتر وقتایی که می یام صفحه ی مدیریت رو باز می کنم خاطره های گذشته می یاد جلو ی چشمم . منم اصولا آدم خاطره بازی هستم . اینجا ( یعنی آرمتی ) خاطره های زیادی داشته بیشترشون شیرین بودن اون دسته ای هم که تلخ بودن بعدا مث یه شوخی شدن که وقتی یادشون می یفتی اخم که به چهره ات نمی یارن هیچ یه لبخند کجم گوشه ی لبات می ذارن .
اولین خاطره درست تو اولین روز ! احمقانه ترین خاطره ! به اولین کسی که آدرس وبلاگم رو دادم دوباره زندگی بود . حقیقتش به خاطر اسمی که اون روزها وبلاگ آرمتی داشت خیلیا جذب لینکش می شدن . خیلیا که با هدف خاص می یومدن و ربطی هم به رامین نداشتن . اون موقع اسم وبلاگم ( دخترانه های دانشگاه رامین بود ) برای همین اولین نظراتم ... ! و من تازه کار بودم ، اون روز هم مثل همیشه خدا سیستمم قاط زده بود و صفحات به روز شده رو نشون نمی داد . در همین حال بود که دوباره زندگی تلفن زد که آرمتی چه نشسته ای که وبلاگت چندین تا کامنت غیر اخلاقی داره . من هم حالا بدو بدو وصل شدم اینترنت اما هیچی نمی دیدم . این شد که در کمال عجز و ناتوانی پسوردم رو دادم تا اونا رو برام حذف کنه و پیش فرض پستم رو خصوصی کنه . دوباره زندگی هیچ وقت بهم نگفت اون نظرات چی بودن اما منم هیچ وقت دیگه کامنت دونی رو با پیش فرض عمومی نذاشتم .و مدتی بعد اسم نویسنده ی وبلاگ رو جایگزین اسم وبلاگ کردم ! هنوز تو بعضی لینکای قدیمی اسم اینجا دخترانه های رامینه ! ) آرمتی گویا به خطر می افتد ! یادمه اون اوایل هنوز وبلاگ رامینیان سر پا بود و پست می ذاشت . اون روزا من رامینیان رو لینک نکرده بودم و در عوض وبلاگ تازه تاسیسی به نام رامینیان 2 رو لینکیدم . این باعث شد رامینیان از دستم شاکی شه ! رامینیان اون وقت ها دو تا نویسنده ی تازه پیدا کرده بود . داش سیا و اقدس خانوم که هیچ وقت هم به کارشون ادامه ندادن ! داش سیا به قول خودش کلا با دختر جماعت صنمی نداشت و هر وقت که اسم منو تو وب می آورد تریپش کل کل بود . از اون طرف اقدس خانوم فمنیست بود و ازم می خواست پسرا رو به وبلاگ دخترانه های رامین راه ندم . این وسط هم رامینیان 2 بیکار نبود و از اینکه اسم من روزیاد تو رامینیان می یارن شاکی بود . معتقد بود برای منی که از روی نوشته هام راحت شناخته می شم و هویتم روی پیشونی وبلاگم نوشته شده خطرناکه ! اون زمانا حراست خیلی دنبال شناختن نویسنده های قدیم و جدید رامینیان بود . به خاطر همین علاقه ی دو گانه ی نویسنده ها بود یا اینکه فکر می کردن خودم شناخته شده هستم به قدر کافی که وقتی لیست وبلاگای رامین رو رامینیان معرفی کرد منو معرفی نکرد در عوض لینکم کرد ! وقتی آرمتی لو می رود : یه روز که اتفاقا بارون هم می یومد زیر طاق توی خوابگاه کوثر 2 منتظر شیم شیم بودم که یهو یه دختری که نمی شناختمش اومد جلو و مشتاقانه پرسید ( فلانی تو نویسنده ی آرمتی هستی ؟ ) من با نیشی باز اول اومدم انکار کنم اما بعد این کار رو نکردم به قول معروف من که سر بریده تو وبلاگم نداشتم ! پس با همون نیش باز گفتم (آره ! تو از کجا فهمیدی ؟) که گفت ( نمی دونم چرا پستهای وبت رو که می خونم همش صورت تو جلو چشم بود ! ) توی همون گیر و دارها بود که رفته بودم اردو ! ( چه اردوی نفرت انگیزی هم بود خداییش ! ) یکی از دخترا بهم گفت ( تو آرمتی رو می نویسی دیگه ؟ ) منم باز تایید کردم که گفت ( آبرومو تو خونه بردی ! داداشم وبت رو می خونه و غش غش می خنده ! اصلا نمی شه تو خونه یکم واسه دانشگاهمون کلاس بذارم ! ) گاهی هم یه عده می یومدن مچ بگیرن و مثلا می پرسیدن : ( تو می دونی وبلاگ آرمتی رو کی می نویسه ؟ ) اصولا خواننده های جذاب و نظر بده ای داشتیم اون موقع مثلا من اگر می نوشتم که مامانم معتقده من معتاد شدم ( و چند خط بعد ذکر می کردم که به اینترنت معتاد شدم ) ایکی ثانیه می یومدن نظر می ذاشتن ( تو معتادی ؟ ) یا یه بار از طبیعت بارونی دانشگاه و گذرگاه عشاق نوشته بود ( همون راه جلوی مجتمع کلاسی که یه درخت بزرگ وسطشه ! ) بعد ملت برام نظر می ذاشتن که ( تو عاشقی ؟ یا که مثل من عاشقی و ... ) آرمتی قدرت نمایی می کند : یکی از دوستان وبلاگ نویس قدیمی یه روز برام کامنت گذاشت که در فلان روز انتخاب واحد توی سایت بوده و شنیده که یه نفر داشته به مسئول سایت از من شکایت می کرده !!! گویا بنده ی خدا هر چه قدر سعی می کرده وارد سایت بشه مقدور نبوده و تو سرچ گوگل هم مدام می یفتاده تو وبلاگ من ! بعد ایشون مدعی بودن که حتما من خرابکارم و از قصد بلایی سر سایت دانشگاه آوردم ! ( خدایی من نمی دونم چرا گوگل اون روز وب منو معتبر تر از سایت رسمی دانشگاه دونسته بود . آمار گیرم اون روز 70 بازدید کننده رو ثبت کرده بود ! ) و بعد من زد به سرم ............ نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388 توسط آرمتی
|
||