تبليغاتX
آرمتی

آرمتی
 
روزی گذشت آرمتی از چمنگهی .... !

همیشه وقتی دانشجوهای پسر رو  می دیدم ( خودتون می دونید که بین فعل دیدن و نگاه کردن تفاوت ها هست ؟! )که این طور بی قید وسط محوطه ی چمن زیر سایه نشستن لبخند می زدم و می گفتم :امان از دست این ترم یکی ها !!

همیشه وقتی محوطه ی یک دست چمن رو می دیدم که سرتاسر زمین زیر نخل ها رو فرش کرده حسرت می کشیدم اما هرگز به فکرم هم نمی رسید ...

کمی بعدتر هر وقت  دلم برای بودن زیر اون سایه ها و نشستن بی قید پر می کشید فکر می کردم کاش منم ترم یکی بودم تا ...

و بعدتر از کمی بعد وقتی دیگه خبر از اون همیشه ی لعنتی نبود که منو درگیر خودش کنه !همراه دو تن از دوستام رفتم و روی یکی از همین محوطه های چمن نشستم . روی یک چمن خلوت و دنج پشت به محوطه ی یونی نشستیم و حرف زدیم و خندیدیم .  عجب روز خاطره سازی شد . در حالی که همش مواظب بودیم غافلگیر نشیم و ایضا تابلو .... به شما هم پیشتهاد می کنم تجربه اش کنید البته به شرطی که اقدام به کچل نمودن چمن ها نکنید و مثل همیشه !!! متین رفتار کنید ! اصلا هم نگران کلاس! پرستیژ ! و انسانیت نهفته در خودتون نباشید بالاخره هرکسی حق داره با دیدن این چمنهای تر و تمیز از خود بی خود بشه !!



نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط آرمتی
این روزا سر دانشگاه خیلی شلوغه و توی برد دانشگاه همه جور تراکی می شه دید . از اطلاعیه ی جلسات ادبی انجمن اسلامی گرفته تا کلاس های وبلاگ نویسی و کارگاه های نشریات دانشجویی . الان که دارم این مطالب رو می نویسم نمایشگاه قافله ی عشق هم با همه ی خوبی ها و بدی هاش امشب طومار فعالیت امسالش رو می پیچه . نمی دونم تویی که داری این وبلاگ رو می خونی از بچه های دانشگاه رامین هستی یا نه ! اگه هستی نمی دونم خوابگاهی هستی یا نه ! اما من خوابگاهی نیستم . بلکه اهوازیم . شاید یک استثنا بین بچه های اهوازی . این رو می گم چون می خوام بعدش صحبت رو باز بکشم به دانشگاه که این روزا ( که نه ! بهتره بگیم این شبا ) سرش خیلی شلوغه . من نمی خوام از بی جا و مکانی پسرای اهوازی یا حتی شهرکی در طول روز بگم . من نمی خوام از امکانات رو به بهبود استراحتگاه دخترای اهوازی بگم . حتی نمی خوام از برخورد بد بعضی بچه های خوابگاهی با اهوازی های خسته از سرگردونی توی دانشگاه بگم .من نمی خوام خاطره ام رو از دیدن اطلاعیه ی(( ورود اهوازی ها ممنوع)) توی خوابگاه کوثر ۱ بگم ! من می خوام از حق یه دانشجو بگم . دانشجویی که حق داره از فعالیت های غیر درسی دانشگاهش استفاده کنه اما نمی تونه . دانشجویی که حق داره توی جشن ها و نمایشگاه ها و سخنرانی ها باشه اما نمی تونه . دانشجویی که حق داره از جامعهی دانشجویی استفاده کنه اما نمی تونه ! از کسی گله نمی کنم نه ! دارم درد دل می کنم . درد دل یه اهوازی که خودش هم همه ی اینها رو یادش رفته بود . یادمه یه روز یه ترم بالایی بهم گفت ( فکر کنم تو تنها اهوازی ای هستی که می تونی این همه توی خوابگاه بمونی اونم بدونه اینکه کسی از بچه ها بهت اعتراض کنه ... ) اون ترم بالایی حالا رفته اما من هنوز هم حس می کنم که تنها اهوازی ای هستم که .... . فرق من شاید با اهوازی های دیگه فقط تفاوت من نباشه بلکه تفاوت دوستهای منه و هم اتاقی های دوست های من . دوست هایی که لطفشون و محبتشون باعث می شه یادم بره که منم یکی از همین اهوازی های سرگردونم . جالب اینجاست که با من توی خوابگاه مثل خوابگاهی ها رفتار می شه و حتی گاهی جلوی من از اهوازی ها هم انتقاد کوبنده می شه و وقتی در این مواقع من به شوخی سرفه می کنم با حالتی صمیمانه به من می گن تو که اهوازی نیستی ! الان روز های زیادی از وقتی می گذره که دلم برای شرکت کردن توی جشن ها و برنامه های غیر درسی دانشگاه به شوق می اومد . حالا دیگه حتی اگه خوابگاه هم بمونم به خاطر اینه که دلم برای شب نشینی با دوستام تنگ شده و همه ی اینها باعث شدن تا یادم بره که هنوز می شه این جمله رو از هر اهوازی تازه واردی شنید ( چرا همه ی برنامه های دانشگاه شب ها برگزار می شه ؟! )

* خواهش می کنم برام از مزیت بودن در کنار خونواده نگین که خیلی وقته که فهمیدم به علت همین مزیته که با اهوازی ها مثل مجرم برخورد می کنند !!

* خانم ها تا حالا روی چمن های دانشگاه نشستین ؟ آنقدر حس لذت بخشی داره که حاضرم دوباره و دوباره و دوباره تکرارش کنم !!

 



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم فروردین 1388 توسط آرمتی
این روز ها بدجوری دلم برای خودم کبابه ! از تعطیلات عید که هیچ خیری بهم نرسید . از وقتی هم که اومدم یونی توی مسابقه ی بین دانشجوها و استادا همش کم می یارم . دیگه به خدا حالم از لفظ ترجمه بهم می خوره . اونم کی ؟! من ! منی که عاشق ترجمه کردنم و به این امید درس می خونم ! می دونین اما ظاهرا هیچی اجباریش خوب نیست حتی اگه یکی از عشق هات تو زندگی باشه . اونم توی یه زمان خیلی خیلی فشرده ! این روزا بچه های کلاس آرمتی اینا رو یا تو سایت باید پیدا کرد که در حال جویدن مانیتور اند یا تو کتابخونه که درحال جویدن کتاب اند اگر این دو جا هم نبودن دیگه حتما حتما می شه در حال ریختن خاک و خاشاک به سرشون پیداشون کرد . یه عده هم بسکه روی تختشون نشستن و درس خوندن و پایین نیومدن عملا دیگه کپک زدن و قابل تشخیص نیستن .( شما که هم رشته ای های منو می شناسین ! یکم به ... خونی معروفن !!! ) خلاصه اینکه دوره دوره ی درس خوندنه و باید جزوه ها رو درسته قورت داد و دست از بازیگوشی برداشت و بچه ی آدم شد . اما راستش با اینکه تو این وضعیت. تحویل دادن پروژه ها خیلی سخته و غم مضاعفه اما عجیب این پروژه ها بهم می چسبه . هروقت در حال سرچ توی اینترنتم و هیچ مطلب به درد بخوری هم پیدا نکردم درست وقتی که داره عصبانیتم به نقطه ی اوجش می رسه یادم می یفته که دانشجو یعنی همین ! و یاد شعارای خودم در نفی سیستم نمره محوری می افتم و سرم و آروم می ندازم پایین و سرچ رو ادامه می دم ! و هر از گاهی چند تا حرف ناروا نثار روح عالم و دانشمند خودم می کنم .

شنبه اولین امتحان میان ترم رو با عصاره ی دکتر جوینده صرف کردیم . اصولن کلاس ما سیستم عجیب و پیچیده ای داره که قابل شرح نیست و فقط قابل لمسه . ایشاا... خدا روزی شما هم بکنه که این وقایع رو درک کنید و درک نکرده از دنیا فارغ نشین . می گفتم ! اون روز دکتر برخلاف همیشه که ما رو با چهار خط چهارخط گفتنش دیوونه می کرد ( چهار خط استاد بین بچه های هم رشته ایمون معروفه ! ) نمی دونم چه اتفاقی براش افتاده بود که انگار همچین هم بی تمایل به تعطیلی زودتر از موعد کلاس نبود اما از اون جایی که ما چیزی در حدود یه عده ی کثیر سه چهار نفری  بچه ی شرین و جذاب در منطقه ی لرد نشین کلاس  داریم . هی برای در آوردن لج ما و ایضا خودشیرینی نزد استاد به استاد می گفتن که این پاراگراف آخرم درس بدین تموم شه !!! و نشون به اون نشون که  ما اون روز امتحان میان ترم قرار بود داشته باشیم ! استاد که اومد سرکلاس به نظر می رسید یادش رفته و ما هم به روی خودمون نیاوردیم بس که انسان های پاک و دانشجویان مشتاق علمی هستیم !!! ۲ ساعت نیشستیم و اینا هم هی خودشیرینی کردن تا ساعت  شد یه ربع به شیش ! ما هم گفتیم الان استاد حضور غیاب می کنه و ما می ریم سر خونه زندگیمون که نگو استاد از اول ساعت که هی به بچه های کلاس لبخند ملیح تحویل می داد یه قصد و غرضی داشت !!! در این هنگام استاد در عملیاتی خبیثانه شروع به توزیع برگه های امتحانی کرد حالا منه طفلکی اهوازی هی به استاد می گم استاد سرویسا می رن ... استاد نمی شه که اینطوری !!!استاد وقت نمی شه که !! استاد !!! استاد !!! استاد !!! اما هیییچ فایده نداشت و کلا نرود میخ آهنین در سنگ !  با خودم حساب کردم دیدم ۱۰ دقیقه وقت دارم تا شیش که بعد بدوم برم خوابگاه وسایلم رو بردارم و برسم به سرویسا . ۵ دقیقه اول که داشتم به همین موضوع ده دقیقه فکر می کردم و فقط ۵ دقیقه جواب دادم . حالا نمی دونم چی کار کردم . خوب دادم ؟ بد دادم ؟ اینم امتحان دادن ماست !!!



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 توسط آرمتی
دانشگاه رامین کجاست ؟ ( این سوال توی یکی از کامنتهام بوده اما ازم در خواست شده که توی وب جوابش رو بدم ! )

این اولین باری نیست که کسی توی دنیای مجازی ازم این سوال رو می پرسه . حتی توی دنیای واقعی هم این سوال هست و تکرار می شه . من دانشجوی دانشگاه رامین هستم یا شاید دقیقتر باید اسمش  رو بگم ! من دانشجوی دانشگاه منابع طبیعی و کشاورزی رامین هستم . دانشگاه من تا همین سه سال پیش زیر شاخه ی دانشگاه شهید چمران اهواز بود اما الان یه دانشگاه کاملا مستقله که در چند کیلومتری اهواز واقع شده . دانشگاه رامین یه دانشگاه خاصه . شاید دلیلای زیادی برای این خاص بودنش باشه !! رامین به خاطر رشته های اختصاصی کشاورزی و قدمت بی سابقه اش ( از سال ۱۳۳۲ )دارای یک جور طبیعت قدیمی و نابه . طبیعتی که با رودخونه ی کارون که از کنارش می گذره تکمیل می شه . دانشگاه من بیشتر از ساختمون ها و بناهای سر به فلک کشیده درخت های کهنسال و سر به فلک کشیده داره . بهترین وقت برای دیدنش هم بهاره . وقتی که زیبایی بهار خوزستان توی دانشگاهمون صد برابر می شه . بوته های گل رزی که شکوفه می دن و از دم در تا ساختمون اصلی مدیریت راهنماییت می کنن . درختای کناری که میوه دادن . توتایی که کم کم دارن قرمز می شن . و صدها گل رنگارنگ دیگه توی پس زمینه ی سبز چمن های یک دست که مدام تو رو برای نرفتن به کلاس درس وسوسه می کنن . فکر نمی کنم رشته ای از گرایش های کشارزی وجود داشته باشه که توی دانشگاه ما ارائه نشه .علوم دام . طیور . صنایع غذایی . طراحی فضای سبز . باغبانی . اقتصاد کشاورزی . خاکشناسی . گیاه پزشکی . زراعت . اصلاح نباتات . ترویج کشاورزی . مکانیزاسیون و یک رشته ی جدید که اسمش رو درست نمی دونم !  دانشگاهمون از وقتی دانشگاه شده داره مدام پیشرفت می کنه . سایت جدید . ساختمونای در حال ساخت . رشته های جدید . دانشگاهمون به خاطر موقعیت مکانی خاصی که داره خوابگاه های دانشجوییش (پسرانه و دخترانه و متاهلی )توی خود محوطه ی دانشگاهن و اکثر برنامه های فوق برنامه و تفریحی دانشگاه برخلاف هر دانشگاه دیگه ای شب ها برگزار می شن .

اما در مورد نامگذاریش !!خودم هم هنوز علت مستدل نامگذاری دانشگاه رو به اسم رامین نمی دونم . اما فکر نمی کنم یادبودی از شهید یا دانشمند و جویای علمی بوده باشه . به شخصه فکر می کنم به علت ساخت شهر جدیدی به نام رامین در کنار این دانشگاه باشه . همونطوری که اسم نیروگاه برق نزدیک اون هم رامینه . حالا بر حسب تصادف باشه یا نه اسم دانشگاه همیشه منو یاد داستان قدیمی و عاشقانه ی  منظومه ی ویس و رامین می ندازه بخصوص که در نزدیکی اون هم شهر کوچکی به اسم ویس وجود داره . یعنی به نام معشوقه ی رامین .

خوب بید ؟!



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم فروردین 1388 توسط آرمتی
به دلیل شکستن دل یک عدد بنده خدای رامینی در پست دو تاپیشین و ابراز هم دردی با ایشان هر گونه ارتباط مادی و معنوی با پست پیشین را انکار کرده آرمتی بی گناه را بی تقصیر اعلام کرده و ایضا تنبیه می نماییم  ! و اعلام کرده زین پس پیش از بیان هر سوژه ای در مورد افراد مظلوم دانشگاه دلبندمان از همه پرس و سوال کرده و هویت کامل شخص را بیرون می کشیم تا یک وقت آنچه می گوییم از خصوصیات بارز فرد نبوده و آن بنده خدا را تابلو ننماییم . از همینجا هم دردی خود را با قربانی ماجرا اعلام کرده و حاضر به هر گونه همکاری در زمینه ی پاک نمودن پست و هر گونه آثار جرم می باشیم ( اما خداییش حیف نیست ؟! )

با تشکر یک آرمتی خانوم نسبتا محترم !!!



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 توسط آرمتی
دانشگاه جای درس خواندن نیست !

خیلی سعی کردم درگیرش نشم . خیلی ! از همون وقتی که ترم یک بودم و معدلم بالای ۱۷ نشست . چرا دروغ !! اولش یه عالمه با نمره هام کیف کردم به هر حال یاد گرفته بودم به نمره افتخار کنم . مهم هم نبود که چقدر از اون درسا رو واقعا یاد گرفتم ! نمی گم حالا برام مهم نیست ! نمی گم هنوز هم استرس امتحان و درس تو زندگیم نیست . نمی گم هنوز با گرفتن نمره ی خوب ذوق نمی کنم و با گرفتن نمره ی بد شرمنده نمی شم . اما می خوام بگم . وقتی ترم دو و سه بر اثر فعالیت غیر درسی بیش از حد توی دانشگاه اونم برای من اهوازی معدلم سقوط آزاد کرد زیر زمین وقتی کارنامه ام رو گرفتم تو دستم و خودمو دلداری دادم که ( دانشگاه که فقط جای درس خوندن نیست ) انگار خیلی هم حرفم یه توجیه ساده نبود . الان بعد این همه ترم که گذشته به عقب که بر می گردم می بینم اگه  بهم بگن  بین علمی که کسب کردی و تجربیاتت یکی رو می تونی با خودت ببری و بری مطمئنا انتخابم تجربیاتمه  ! فکر می کنین فرق دانش آموز با دانشجو تو چیه ؟ همیشه از اینکه ببینم دانشگاه تبدیل شده به یه دبیرستان مختلط ترسیدم ! ترم ها پشت سر هم گذشتن و می گذرند ... معدلم دوباره صعود کرد و به میلیمتری جای اولش رسید . فعالیت هام رو به حد صفر رسیدن . به قول مامانم شدم همون بچه ی آدمی که از اول قرار بود بشم . اما هنوز سعی می کنم خیلی درگیرش نشم ( نمره رو می گم ) نمره آلوده ات می کنه . مجبورت می کنه که واسه بیست و پنج صدم بیشتر از روی دست بغلیت تقلب کنی و یادت بره اون بیرون توی جهانی که نمره ی تو براش هیچ ارزشی نداره شاید کاری برای انجام دادن تو باشه . خلی سعی کردم درگیرش نشم . اما نمی شه . نمی ذارن . نمی دونم تا کی این نمره ی لعنتی باید تو زندگیم  باشه !اونم منی که از اعداد و ارقام بیزارم . از دنیای صفر و یک ها . از ما که کم کم داره می گذره شما که ترم یکی دویی هستین سعی کنین درگیرش نشین . وقتی مردین و دیگه نبودین به خاطر نمره های بیستتون پای یه مدرک لیسانس بنای یاد بود نمی سازن ....

( یکی نیست به من بگه تو که ۳ تا پروژه رو دستت مونده تو نت چه غلطی می کنی !!!)



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم فروردین 1388 توسط آرمتی
وقتی آرمتی به زمین و زمان مشکوک می شود !

یادمه قبلا ها ( خیلی قبلا ها !) گفته بودم  به خاطر روزای باروونی رامین می تونم تا آخر عمرم تو این یونی بمونم اما حالا می خوام بگم نه فقط به خاطر روزای بارونی که به خاطر این دو سه روز بعد عید که همه ی گلا باز شدن و دانشگاه زیر عطر گل رز داره خفه می شه حاضرم توی یونی دلبندم بمونم ! ( خدایی تا حالا کسی رو دیدین که قد من یونیش رو دوست داشته باشه ؟ می دونید که یونی هم به من اصولا الطاف بسیار داره ! :دی ! )

اما موضوع این پست من هیچ ربطی به گل مل نداره فقط ربطش اینه که وقتی داشت این جنایت رخ می داد تو پس زمینه ی ماجرا یه عالمه گل صورتی جا گرفته بود ! من داشتم طبق معمولی که مستحضرید ( امکان نداره جور دیگه ای بنویسنش !!) خیلی متین و با وقار از سمت خوابگاه کوثر۱ یا همان روزانه ی خودمون می یومدم سمت سرویسا ( دیدین شبیه راه بهشت شده ؟ می خوام اسمش رو بذارم گذرگاه بعد از عید بهشت ! ذوق هنری رو کیف می کنین که ! ) ساعت ۴ بود و آفتاب با ملایمت داشت ما رو از وجودش بهره مند می کرد که دیدیم یک آقا پسر بسیار محترم و ناشناسی ( ادب رو دارین ؟ آخه ممکنه از وب نویسا باشه و اینجا رو بخونه !!!) هی می ایسته کنار بوته های گل و خم می شه و سرش رو می بره تو حلق بوته ها  ! یکم که نا خودآگاه ناخودآگاه دقت کردیم دیدیم گوشیش تو دستشه و داره از گل های بیچاره عکس می گیره ( با کله رفته بود وسط بوته ها ! نچ نچ !!حاضرم شرط ببندم دماغش با دماغ گل ها برخورد هم کرده بود !!نچ نچ !! ) که یهو یکی اسم وبلاگ آورد و خین و خین ریزی به راه افتاد ! شوخی کردم ! من در حالی که با همان وقار ویژه که همه از آن مطلعید! :دی !! داشتم راهم را می رفتم شنیدم که یکیشان گفت ( وبلاگ نویسی همین دردسر ها رو هم داره !) منم به خدا نه که توهم داشته باشم ها ! نه که ظرفیتم در حد کپک استوایی باشه ها ! نه به خدا ! مسئله اینجاست که از بس سر همین نیم چه وب داغون زپرتی حرص خوردم و متلک شنیدم  که سادیسم تو نظرم یه نوع سرماخوردگی می یاد ! دیگه وقتی اسم وب می یاد از جام می پرم و فکر می کنم الانه که بهم بگن دختره ی الاف بی کار معلوم نیست تو نت چه غلطی می کنه !!! ( نه فقط تو دانشگاه ها !!! نه !!! ) خلاصه ما فکر کردیم اینا باز دارن متلک می اندازند ! تازه وقتی مشکوک تر شدم که همان پسر مذکور محترم ( یعنی هنوز داره اینجا رو می خونه ؟ ) گفت ( طرف دانشجوی اینجا بوده تموم کرده الان مشهده ! بعد نظر داده برام از طبیعت بهاری رامین عکس بذار !!) دیگه ما که سادیسممون عود کرد و چیزی یادمون نمی یاد ! آخه منم عینا یه همچین نظری رو داشتم ! بعدا که از واقعه چند لحظه ای گذشت و چند ثانیه ای مرحوم شد به این مغز قد نخودم رسید خو شاید اونم بلاگر باشه و اون آقا مشهدیه برای وب اونم همین نسخه رو پیچیده باشه !!

خدا همه ی جوون ها رو به راه راست هدایت کنه ! ما رو که به این راه هدایت نکرد !

آقا جان اگه یه روزی دوباره زندگی پستی گذاشت با موضوع چه کسانی به آهنگ های درپیت گوش می دهند بدونین منظورش منم ! چون قول داده منو تو وبش سوژه کنه ! آخه مگه اشکالی داره آدم رپ گوش بده ؟ حالا چه اجتماعی و اعتراضی باشه مث هیچ کس و یاس یا دارای حرکات موزون باشه مث ساسی مانکن و تهی و مخته ! نیاین فردا بگین ایرانیا ذائققه ی خودشون رو از دست دادن ها ! من معتقدم بعد از چند تا آهنگ تو دستگاه همایون گوش کردن بد هم نیست آدم رپ و آر اند بي گوش بده ! هان ؟



نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 توسط آرمتی
سلام ( این آخرین پستیه که با سلام شروع می کنم !!!از این پس فرهنگ سازی موقوف )

اگر در جریان اون وبم باشین شاید از شادی این پستم متعجب شین اما حقیقت اینه که ما یه چند وقتیه قول دادیم اینجا شادی کنیم و شادمانه بنویسیم .

یادش بخیر اون موقع ها که جوون بودیم یه پیک نوروزی بود و تمام تعطیلات عید .  اگه درسخون بودیم که همون روزای تعطیل قبل از عید ترتیبش رو می دادیم اگه هم مثل امروز روزمون همیشه بچه تنبل و شیطون بودیم که این پیک کوچیک می موند تا روز آخر یعنی درست عصر سیزده به در !! که اونم کار دو دقیقه یه گوشه نشستن بود . اما حالا بلابه نسبت شما این اساتید خوش و خرم !! به جای اون پیک لطیف و سرشار از لطیفه هزاران هزار تکلیف به ما امر فرمودند شما هم که می دونین ما جز کدوم دسته از افرادیم !!!اما در هر صورت فرض کنین که تکالیفمون رو انجام داااادیم اما آب همشون رو برد ! به دلیل همین حادثه ی جان کاه الانه که فردا می خوام برم یونی خیلی شیک هیچ کاریمو انجام ندادم !پس اگر دیدین استادای خوش و خرم کسی رو انداختن تو شط که درس عبرت دانشجور!! ها بشه بدونین که اون دختر مظلوم همانا آرمتی ناکام می باشد !

تمام مفهوم این پست این بود که (( هم دانشگاهی های عزیز ... دوستان رامینی !! فردا همتون رو می بینم ! امیدوارم که مثل من نباشین و هیچ غمی اون ته مه های دلتون ننشسته باشه ! ))



نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم فروردین 1388 توسط آرمتی
نوروز باستانی بر همه ی بر و بچه های گل و یکم ... دانشگاه کشاورزی و منابع طبیعی رامین مبارک !

سلام ( این اولین سلام سال ۸۸ می باشد ! )

امیدوارم که خوب و خوش و خرم باشید . و زمانیکه از تعطیلات مسرت بخش نوروز بر می گردین دانشگاه نیش همتون از خوشی زیاد باز باشه . ایشاا... سالی که پیش رو داریم برای همه ی رامینی ها پر برکت باشه و غم هامون کم و کمتر باشه ...

همین امروز داشتم از جاده ی ملاثانی به سمت اهواز  می اومدم و فکر می کنید در کمال مسرت چی دیدم ؟! شهر ملاثانی رو ؟ دانشگاهمون رو ؟ خیر !! این جانب یک عدد از مردان آموزش دانشگاه رو دیدم که کنار جاده ایستاده بودند و حسابی منو یاد یونی عزیز و انسان های خوش روی آموزشش انداخت !! آن قدر که با دیدن سر در دانشگاه انقدر حس دانشگاه بهم دست نداده بود و مورد دوم نیز دیدن یک عدد تابلوی نو نوار و وسوسه بر انگیز درست کنار همان راه باریکه ی کنار نیروگاه رامین بود ! که رویش بزرگ نوشته شده بود ( مجتمع خوابگاهی ـ رفاهی دانشگاه رامین !!!) و من را یاد همان خانه های کوچک و خاک گرفته ای انداخت که پسر های بنده خدای ترم پایینی را به آنجا تبعید کرده بودند . خیلی دلم می خواد یونی که باز شد خبر برسه اون محوطه ی بحران زده ی بیابانی مثل همین تابلو نو نوار شده ! ( آقایون محترم دانشگاه خبرای بیشتر از این تابلو با شما !! چون پای ما خانوما نمی تونه رو خاک اون خوابگاه فرود بیاد !!! )

 

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم فروردین 1388 توسط آرمتی
درباره وبلاگ

آرمتی هستم . دانشجوی رشته ی مهندسی صنایع غذایی در دانشگاه رامین . هنوز بعد از این همه ترم نفهمیدم که چه احساسی نسبت به دانشگاهم دارم . شاید این دستنوشته ها بتونن کمکم کنن !
Blog Skin