تبليغاتX
آرمتی

آرمتی
 
من عاشق این سیستم جدید اتوبوس سواری ام . تصور کن :

تو امروز یه امتحان ۴ واحدی رو گل کاشتی ! و از لحاظ روحی در حالتی هستی که هیچ نام آدمی زادی ای برایش یافت نمی شود ( امیدوارم منظور رو رسونده باشم ) . به این خراب کردن امتحان قبل و در پیش داشتن امتحان بعد رو هم اضافه کن . دست و بالت هم پره جزوه و کتاب و کیف و ژاکت می باشد . حالا از ساعت ۱۲ هم ایستادی وسط خیل جمعیتی که همه واسه ی اتوبوسی که می یاد دندون تیز کردن . تو از بس که پیشگوی خوبی هستی به اتوبوسی که داره نزدیک می شه لبخند می زنی . تو مطمئنی که جات نمی شه و از اونجایی که خیلی خوشی  داری زیر لب یه چیزای نا مفهومی رو زمزمه می کنی !!!!

بالاخره پات به پله ی متبرک اتوبوس می رسه مهلت پیشروی نیست تو در قدم اول زمین گیر می شی !! تنها جایی که گیرت اومده چسبیده به شیشه ی جلوی اتوبوس بخش کمک راننده است . تو بسکه با شخصیتی !!! هنوز داری لبخند می زنی .... .

تو حالا پیاده شدی و داری فکر می کنی تا ترمینال ملاثانی که مسافتی نیست . اما قبلش می ری مراتب اعتراضت رو به راننده . حراست در دانشگاه که همیشه ی خدا شماره ی اتوبوسرانی رو نداره و ریگ هایی که مدام از زیر پات در می رن اعلام می کنی .

اتوبوس از کنارت رد می شه در حالی که در حین سر و ته کردن می خواد زیر تایراش شوخی شوخی سر به نیستت کنه و تو زل می زنی به بچه هایی که پایمردانه تو راهرو سر پا ایستادن و هنوز لبخندت رو گوشه ی لبت حفظ می کنی ... .

خب ! تو الان رو ی صندلی عقب تاکسی های خطی ملاثانی نشستی ! و به این فکر می کنی که تو از بچگی می نی بوس های ملاثانی هم برات تایر نداشت ! من توصیه می کنم لبخندی که گوشه ی لبت ماسیده رو بر داری و به جاش در حالیکه حواست به مرد قوی هیکلی که در کسوت راننده است جمعه  یه اخم به کاری وسط ابروهات .

گفته بودم که عاشق این شیوه ی اتوبوس سواری ام !



نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام دی 1387 توسط آرمتی
این روزا که همه دارن امتحان می دن تو مسیر رفت و آمد می شه خیلی چیزا فهمید . دو تا امتحان دادم و هر بار وقت برگشت صحبتم با یه غریبه گل کرد . این حقیقت که بچه ها انقدر غمگینن دیوانه کننده است . روز اول هم صحبتم یه ترم شیشی بود که می خواست هر چی زود تر از این به تعبیر خودش جهنم فرار کنه و بره . روز دوم هم یه ترم یکی که خیلی معصومانه ازم پرسید دانشگاه ما چرا اینجوریه ؟ ازش پرسیدم چه جوری ؟ و سر درد دلش خیلی راحت باز شد . وقتی براش از تجریه هام گفتم حس کردم چقدر همه چیز زود گذشت و از این ۴ سالی که برای خودم جهنم و کفاره فرضشون کرده بودم نیمیش گذشته . حس کردم چقدر من فسیل شدم و دانشگاه کوچیک . یادم افتاد وقتی ترم یک بودم منم توی یه همچین روزی به یه ترم بالایی همین غر ها رو زده بودم و فکر کردم چرا هیچ چیز برای هیچ کس اونجوری نیست که فکرش رو می کنه ...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم دی 1387 توسط آرمتی
این مطلب رو می خوام در ادامه ی کنکاش های وبلاگ  بر و بچه های اقتصاد توی نت در مورد دانشگاهمون بذارم . راستش وقتی اعتراض های نویسنده اش رو به یک خبر از دانشگاه توی سایتی دیدم فکر کردم مگه صدای ما به جایی هم می رسه ؟ اما اشاره ی مقاله ای در سایت  خبرگزاری مهر به یکی از وبلاگ های دانشگاه ما غروب صبح   ! من رو به این فکر وا داشت که انگار صدا و حرف های ما زیاد هم کوتاه و بی اثر نیست ! پس بهتره مواظب باشی چیزی رو یه وقت  به اشتباه بیان نکنیم ! 

می تونید مقاله رو توی ادامه ی مطلب ببینید .


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم دی 1387 توسط آرمتی
آیا من حقیقتا درس می خوانم ؟

جریان اینه که نمی دونم چرا در اکثر مواقع جزوه دستمه ها اما دارم به یه سری مسائل مهم جهانی فکر می کنم !والا این خصوصیت منه تا جزوه می گیرم یاد هزار هزار فکر و خیال بشریت از انتها تا ابتدا ( یا همون برعکسش )می یفتم !  تازه انقده که پرروام هر وقت شیم شیم اس ام اس می ده که استرس داره من یه عالمه با اس ام اس  روانشناسی و مشاوره ی درسیش می کنم ! خبرم که نداره این دکتر روانشناسش قد غضنفر مش صفر اینا هم درس نمی خونه !

 توی فرجه ها بودن خداییش از همه کاری سخت تره ! ( هر چند زیاد هم اینجانب توی فرجه ها تشریف ندارم )یعنی فک کن هر کتابی که می خونی هر فیلمی که می بینی ! هر مهمونی ای که می ری ! حتی هیئت هم که می ری عذاب وجدان یقه ات رو می گیره ! و یاد اسم میکروبایی که حفظ نکردی و مسائل اقتصادی ای که حل نکردی و سرد خونه ای که احداث نکردی و شیمی مواد غذایی ای که نپختی می افتی !!و از اونجایی که از هیچکدوم از بچه های ما خبری ازشون نیست می ترسم چندتاییشون زیر فشار درس تلف شده باشند .

کجا نوشته بود ( جور استاد به از مهر پدر ) ؟ نمی دونین دلم برای استاد امیرکاوه ای تنگ شده ! با اون خنده هاش و عصبانیت ها و ضایع کردن های شیرینش ! چند بار دستم رفته که براش ایمیل بزنم ( گفته بود اگه مشکل درسی داشتین ایمیل بزنین . ) اما جلوی خودم رو گرفتم چون که هنوز شبیه آدم که ننشستم جزوه ام رو بخونم ! . البته خداییش دیگه دارم کم کم رو دورش می یفتم ها ! البته اگه دلمشغولی های دیگه بذارن !! مامان معتقده من بالاخره یه روز با این همه هندونه ای که عادت دارم با یه دستم بردارم کله پا می شم و با مخ می خورم زمین !

* راستش الان بیشتر به جای درس خوندن دلم می خواد اخبار سیاسی شبکه های مختلف رو دنبال کنم . شنیدن این همه خبر های مخالف هم باعث می شه گاهی هنگ کنم . امیدوارم خدا هیچ کس رو درگیر نکنه ! وقتایی که یونی بازه حسابی از دنیا پرت می شم حالا که تو فرجه هام شاید ارزش فهمیدن دنیا بیشتر از اسم ۴ تا میکروب و واکنش شیمیایی باشه .این روزا اوضاع دنیا بد جوری بهم ریخته ...

* نمی دونم امسال جریان امتحاناتمون چه جوری برگزار می شه اما امیدوارم لطف خدا شامل حال ما بشه و دیگه استاد مهدیه مراقب ما نشه ! آخه ما رو یاد یه سری خاطرات شفاف و بشاش می ندازه که ....



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم دی 1387 توسط آرمتی
کی گفته هر کی دچار غم و غصه ی عمیق شد نمی تونه دو روز بعدش نیشش رو تا بناگوش واکنه و راست راست تو محوطه راه بره ؟ تازه اونم وقتی که ملت همیشه در صحنهی رامین رو می بینه که هویجوری رو چمن های کنار سلف ول گشته اند و آفتاب ظهر گاهی نوش جان می کنند ! ( یاد پارک های کنار ایستگاه قطار بخیر واقعن ! ) روز آخر بود امروز واسه ما و روزای آخر برای بقیه ! ملت درس خون هم فقط صرف اینکه می خوان یه ثوابی بکنن و کمکی احیانا همه ی زیراکسی های دانشگاه و ملاثانی رو آباد کرده بودن . چقذه حال می ده آدم جزوه ی تمییزش رو ورق بزنه و فخر فروشانه از جلوی زیراکسی یونی رد بشه . ( حتی اگه پارسال برای رضای خدا یه جزوه ی دست نویس هم نداشته بوده !!! ) . یادمه این ترم وقتی برای هر درسم یه سررسید می ذاشتم . بچه ها بهم فرمودند که دختر این چه کاریه ! رفت و آمد می کنی اذیت می شی . اما من در جوابشون لبخندیدم و گفتم : من خود خرم رو خوب می شناسم . پاپکو بذارم دیگه عشقی می شه کارم . هر وقت خواستم می نویسم هر وقت خواستم نه !! و چنین گشت که ما سر همه ی سکشن ها حتی با چهره ای خواب آأود و دژم حاضر شده و جزوه نوشتیم !

دعای بچه پررو : خدایا ما این ترم قول داده بودیم درس بخونیم . کم این ور و اون ور بدویم . کم تو سر و کله ی هم بزنیم . و خدایا خودت هم متاسفانه شاهدی که به هیچ قولیمان وفا نکردیم . اما خداییش این تن بمیره می شد درس خوند و نخوندیم ؟ می شد جیغ ویلیغ نکرد و کردیم ؟ خب یه چیز هایی هست که به خون ربط دارد و دست پخت خودت وقتی که خلقمان کردی ... !



نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم دی 1387 توسط آرمتی
این آرمتی طفلکی شهر و روستا ندیده هیچ وقت فکر نمی کرد یونی عزیز و با فرهنگ بالاش اونو گریه بندازه . آرمتی طفلی ای که همیشه دوستاشو دلداری می داد که از رامین بهتر دیگه کجا ؟ از اینجا کجا می خواین برین ؟ اما یه روز آرمتی دید که اگه دوستاش جلوشو نمی گرفتن حاضر بود بره توی محوطه یونی و داد بزنه من غلط کردم اگه روزی جایی از دانشگاه فخیممون دفاع کردم . آرمتی انگار دلش برای همون دره ی بد بوشون تنگ شده  است . بالاخره دوستای آرمتی قصه ی ما  دیدن آرمتی ای که همیشه می دونست فرهنگ یونیش انقدر بالاست که برای رسیدن بهش چاره  ای جز تلاش بی وقفه نداره هم می تونه دچار یاس مفرط از نوع داغونش بشه !

..........................

این متن بالا با اینکه در زمان هشیاری نگاشته شده اما بهتره زیاد بهش توجه نکنین .

شب یلدا گذشت ! نمی دونم کی اومدکی رفت . کی جوجه ها رو شمرد و کی قاطی جوجه ها شمرده شد . اما در هر صورت ما که قاطی جوجه ها موندیدم و گذاشتیم ملت ما رو هم بشمرن !

راستش ما شب یلدا شنیدیم توی آمفی یونی جوجه می شمارن گفتیم لابد سرشماری مثل پارسال بذار بریم یه وقت تفاوت آمار امسال و پارسال به هم نریزه . رفتیم اما خدا کاش این روز و نمی آورد و پای معصوم ما به این جشن شوم باز نمی گشت ! اول که با خواندن شعری بر وزن شاهنامه فردوسی بنده خد را دچار ویبره ی بسیار کردند . بعد که گفتن تئاتر ما فکر کردیم یعنی تئاتر ! بعد یهو تابلوی دفتر مشاور ه ی ازدواج رو نصب کردن جلوی جوجه های بی گناه آمفی ! به گونه ای که روح ننه آرمتی بنده خدا توی گورش ( همان دور و ور های گور فردوسی ) حسابی لرزید . و چقدر هم آموزنده بود واقعنی !!! من نمی دانستم ما دختر ها چقدر دوست داریم شوهر کنیم ! ( خوب شد که حالیمان کردند !! ) ما نمی دانستیم بازیگر های تئاتر آرایش چه رنگی بکنند خوب است . ( خوب شد حالیمان کردند !!! ) ما نمی دانستیم برای تجویز هر نسخه ای باید چقدر نرمش کرد و ... ( خوب شد حالیمان کردند !!) ما نمی دانستیم واژه ی منحوس نجیب عجب کلمه ی موزمار ضد فمنیستی مینیستی ای بوده است ! ( خوب شد حالیمان کردند ! ) ما نمی دانستیم پسر های آمفی انقدر تئاتر دوست دارند و چقدر خوب ابراز احساساتشان گل می کند ( خوب شد حالیمان کردند ! )در ادامه ی شب یلدا ( بخوانید شب عاشقان بیدل ) یکی از ملت آمد شعر بخواند که ما ناگهان ( نیست تئاتر آنوزنده ی پیشین چشم و گوشمان را کیپ تا کیپ بسته نگاه داشته بود ) فریاد زدیم سانسور !!! بقیش را هم ندیدیم چون بسکه برنامه اش مفرح بود و ما هم ایثار گر جایمان را دادیم به جوانان مشتاق طفلکی ای که  شیفته ی تئاتر و شعر های این جور کی بودند ...

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم دی 1387 توسط آرمتی
درباره وبلاگ

آرمتی هستم . دانشجوی رشته ی مهندسی صنایع غذایی در دانشگاه رامین . هنوز بعد از این همه ترم نفهمیدم که چه احساسی نسبت به دانشگاهم دارم . شاید این دستنوشته ها بتونن کمکم کنن !
Blog Skin