سلام مادر جان
این اولین نامه ایست که من از رامین می نویسم . باید اینجا را ببینی چه جاده هایی ! چه شهری ! بگذار از اول بگویم ! وقتی از اهواز راه می یوفتی باید سی کیلومتر بری تا برسی به جایی که بهش می گن ملاثانی . ملاثانی یه شهره با یه عالمه مغازه ! یه عالمه رفاه . خیابونایی داره که تا حالا ندیدی . مغازه هایی که تا حالا خوابشونم ندیدی . مادر جون اینجا شهر عجیبیه با یه بازار روز مشت که همیشه از شدت تمیزی برق می زنه !من عاشق ساختمونای زیباشم . یکم منو یاد بالا شهر نفت آباد می ندازه ! خولاصه وقتی به ملاثانی رسیدی باید بازم بری و بری تا برسی به یه حصار سبز . این حصار سبز یه عالمه درخت توش داره یه عالمه یعنی چقدر ؟ من که می گم یعنی خیلی زیاد . اینجا یه دکتری هست که می گه این درختا شناسنامه دارن. مادر جان شناسنامه می دانی چیست ؟ مادر این درخت ها دانشگاه رامین هستند . دانشگاه رامین ! یعنی بچه ها بهش می گویند دانشگاه . حتی روی این طاق جلویش هم نوشته . اما من را که یاد باغ های دره مان می اندازد . مادر اینجا همه ی بچه ها صمیمی و پر جنب و جوشند . هیچ کس غمگین نیست ! هیچ کس تنها نیست . حس غم ؟ چه حرف ها ! اینجا ما همیشه جشن داریم و در جشن های یونی ما همیشه یک عده می رقصند !!! مادر حالا می فهمم چقدر جشن های نفت آباد درپیت بودند . چقدر الکی سعی می کردند پر بار جلوه کند ! مادر راستی برایم حتما بنویس رقص نفت آبادی ها چگونه است ! گویا اینجا لازمم می شود . مادر باید نامه را تمام کنم دفعه ی بعد که کاغذ گیرم آمد بیشتر برایت می نویسم . راستی مادر اینجا دانشگاه ما لب رود خانه است رودخانه ای با آبی زلااال !
خداحافظ ساعت ۶:۳۰ لب رودخونه

