تبليغاتX
آرمتی

آرمتی
 
9
یکی بود یکی نبود . غیر از خدای مهربون هیشکی نبود . روزی روزگاری توی سرزمین ایرون لابه لای شهر ها و جاده ها و جنگلا دره ای بود به اسم نفت آباد . نفت آباد نه شهر بود نه روستا ! یه چیزی برای خودش ! نفت آباد هیچ وقت روی هیچ نقشه ای نبود . کسی نمی دونست شماله ؟ جنوبه ؟ شرقه ؟ غربه ؟ نه ! کسی نمی دونست اما خیلیا معتقد بودن حتما تو خوزستانه . چون شنیده ها می گفتن نفت آبادیا نفت می کارن توی زمین و بعد نفت هم درو می کنن از توی زمین . خولاصه نفت آبادیا آدمای عجیبی بودن اما موضوع قصه ی ما نفت آبادیا نیستن بلکه دختریه به اسم آرمتی که روزی توی این دره زندگی می کرد . یه نفت آبادیه اصیل ! همونقدر خل ! همونقدر زشت ! همونقدر اجق وجق ! خولاصه این آرمتی قصه ی ما داشت زندگیشو می کرد که یهو دیدحوصله اش سر رفته و  هیجده سالش شده و هنوز بیکار داره می گرده و این برای نفت آبادیا یعنی لکه ی ننگ ! این شد که خوند و خوند و خوند تا دانشگاه در بیاد ! یعنی خره رو زد ترکوند و بعد کنکور داد ! نتیجه ها که اومدن آرمتی زاغارت ما دید بله ! یونی در اومده ! چه رشته ای ؟ کشاورزی ! یعنی رشته ی آبا و اجدادیش ! کجا ؟ الله اعلم ! فقط می دونست اسمش رامینه !دو روزه بعد دوره ی یونی رفتن آرمتی آغاز شد ! آرمتی که توی خونه ( اورمتی ـ با فتحه روی میم ) صداش می زدن اول از همه تا پاش رسید یونی اون واو و فتحه ی بی کلاس اسمش رو برداشت و اونو تبدیل کرد به آرمتی با کسره روی میم! وقتی داشت می یومد یونی یه روز مامانش کنارش کشید و گفت اورمتی تو دومین ننگ رامینی ما هستی و پرده از رازی بزرگ برداشت ! گویا قبل از آرمتی پسری از این دیار راهی رامین شده بود در سالی پیش از این و از آن پس هیچ کس از خانواده ی اون پسر عاقبت به خیر نشده بود ! مامان آرمتی به آرمتی گفت که براش هر روز نامه بنویسه و چون حق نداره اسم رامین رو توی نفت آباد ببره بهتره خاطره هاشو تو ی همون نامه ها دفن کنه !و چنین شد که آرمتی نامه پس از ۴ سال تدوین شد تا به ما رسید ....

سلام مادر جان

این اولین نامه ایست که من از رامین می نویسم . باید اینجا را ببینی چه جاده هایی ! چه شهری ! بگذار از اول بگویم ! وقتی از اهواز راه می یوفتی باید سی کیلومتر بری تا برسی به جایی که بهش می گن ملاثانی . ملاثانی یه شهره با یه عالمه مغازه ! یه عالمه رفاه . خیابونایی داره که تا حالا ندیدی . مغازه هایی که تا حالا خوابشونم ندیدی . مادر جون اینجا شهر عجیبیه با یه بازار روز مشت که همیشه از شدت تمیزی برق می زنه !من عاشق ساختمونای زیباشم . یکم منو یاد بالا شهر نفت آباد می ندازه ! خولاصه وقتی به ملاثانی رسیدی باید بازم بری و بری تا برسی به یه حصار سبز . این حصار سبز یه عالمه درخت توش داره یه عالمه یعنی چقدر ؟ من که می گم یعنی خیلی زیاد . اینجا یه دکتری هست که می گه این درختا شناسنامه دارن. مادر جان شناسنامه می دانی چیست ؟ مادر این درخت ها دانشگاه رامین هستند . دانشگاه رامین ! یعنی بچه ها بهش می گویند دانشگاه . حتی روی این طاق جلویش هم نوشته . اما من را که یاد باغ های دره مان می اندازد . مادر اینجا همه ی بچه ها صمیمی و پر جنب و جوشند . هیچ کس غمگین نیست ! هیچ کس تنها نیست . حس غم ؟ چه حرف ها ! اینجا ما همیشه جشن داریم و در جشن های یونی ما همیشه یک عده می رقصند !!! مادر حالا می فهمم چقدر جشن های نفت آباد درپیت بودند . چقدر الکی سعی می کردند پر بار جلوه کند ! مادر راستی برایم حتما بنویس رقص نفت آبادی ها چگونه است ! گویا اینجا لازمم می شود . مادر باید نامه را تمام کنم دفعه ی بعد که کاغذ گیرم آمد بیشتر برایت می نویسم . راستی مادر اینجا دانشگاه ما لب رود خانه است رودخانه ای با آبی زلااال !

خداحافظ                                                                                                  ساعت ۶:۳۰                                                                                                                   لب رودخونه



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 توسط آرمتی
8
به خبری که هم اینک به دست ما رسید گوش فرمایید !

* امشب جشنی از طرف انجمن اسلامی بوده و یکی از بچه ها اس ام اس داده ( جات خالی خوش گذشت ! ) این یعنی که بالاخره یه جشن درست و حسابی گرفته شده در یونی ما گویا !

هی خواهر ! ( یا برادر ! ) دنیا عجیب شده به کنار ! یونی ما هم عجیب شده ! اصلا استادای یونی ما عجیبن که غم نداره ! خدا بگم چی کار کنه باعث و بانی هر کی رو که بچه هامون رو عجیب کرده ! امروز صد دفعه من و دوستام گفتیم ( بچه ها امروز چشونه ؟ ) بعد باز تاکید کردیم ( بچه ها امروز چشونه ؟ ) . هویجور که راه می رفتی تو محوطه چه حالت هایی که می دیدی ! ........ ( بقیه ی متن به دلیل عبور و مرور اردو های تفریحی گردشی پژوهشی به یونی مان سانسور می شود ! )

امروز تو یونی دعای عرفه بود و اعلام کردن استادا حضور غیاب نمی کنن .بعد ما عین این .... رفتیم سر کلاس !  استاد بانمک ! خفن ! جذاب ! شوخ !!!! ما ابراز فضل نموده وخواستند در این مورد شوخی کنن !  اعلام کردن ( دعای چیه ؟ عرفه ؟ اگه کسی نخواد گریه کنه چی ؟ ) بعد هم وایستادن تا ما بخندیم !!!! براش دعا کنین بچه ها .طفلی نمی دونم کی به شوخی بهش گفته طناز خوبی هستی !! دعا کنین دعا!!!!



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1387 توسط آرمتی
7
بالاخره رفتم تئاتر !

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1387 توسط آرمتی
6

بله ! نمی دونم تا حالا کسی گفته هرروز خنده دار دیگه است یا نه ! اما خب من واقعا بهش معتقدم . همیشه هر قدر هم که ته قلبت غصه باشه می تونی به بهترین شکل بخندی و مسخرگی کنی و کم نیاری !!! صبح که از خواب پاشدم خواب مزخرفی که دیده بودم مثه یه پس زمینه ی بد توی ته مه های ذهنم جا خوش کرد و من فهمیدم که باید تا آخر شب تحملش کنم . پس اصلا به پشیزی هم حسابش نکردم و با دیدن ساعت که داشت خودشو می کشت نیشم رو تا بناگوش وا کردم ! ( خدا بیامرزدش یه زمانی یه نفسی داشتیم که اسمش یادم نیس اما هر وقت ما نیشمون باز بود به دست و پامونمی یفتاد که یکم جمعش کنیم ! ) صبحونه خوردم یا نه . یادم نیست فقط از اونجاش یادمه که چشم باز کردم دیدم تو اتوبوس یونی ام ( قابل توجه آدم دزدان محترم شهر من صبح ها استعداد دزدیده شدنم بالاست ! ) تو اتوبوس که نشستم یهو یادم افتاد که شب با چند تا از بچه ها قرار گذاشتم برم تئاتر ! و انقده ذوق کردم که هیچی از جزوه ی باز شده ی اقتصادم نمی فهمیدم ( جزوه ای که با همتی استوار جلوم گرفته بودم و یعنی داشتم می خوندم ! ) حالا این وسط ذوق زدگی ما یک دفعه صدایی بلند می گه ( بکش ! نه ! بکش ! خجالت نکش ! ) ما همه :         ! که چه خبره و این با کیه ! دیدیم راننده اتوبوسه که داره با یه سری حرکات نمایش و در حالی که یه چشمش به ماست و یه چشمش بیرونه داد می زنه ! ردیف کناریا دو سری شدن ! یه سریا بی خیال حفظ ظاهر سراشونو چسبوندن به شیشه که چه خبره و یه سری هم یعنی که ای بابا مهم نیست و ما اصلا تو این فضا نیستیم . ما هم که ردیف این وریا می شدیم باز دو دسته شدیم یه عده که گردن می کشیدن یه عده مثل من که خودخوری کردن و سوت زدن که  ... ! بعد رانندهه که پیاده شده بود اومده بالا و در حالی که ارشاد خونش بالا زده بود همهی مارو مجبور کرد نظرش رو در مورد اعتیاد . زن و فرزندی که گول خورده اند و جوان معتادی که وقتی آمریکا حمله کرد قرار است حمله کند گوش بدهیم ! ( این از سمینار صبح ما ! ) باور کنید تمام طول مسیر داشتم اقتصاد می خوندم ! نا مردین اگه فکر کنین تو عالم خودم در حال هپروت گردی بودم !

طهر نیست که خیلی اقتصاد خوندم سرم درد می کرد . اصلا هم به خاطر توی برق آفتاب تو محوطه راه رفتن نبود که ! گفتم می رم خونه و بعد از خونه به دوستام می پیوندم که بریم تئاتر !

راستش اول به ما گفتن تالار آفتاب می ریم و قید کردن اون تالاری که جاده ساحلیه ! بعد ما از خونه زدیم بیرون دیدیم ! ای بابا اون تالاری که جاده ساحلیه که تالار مهتابه ! و اونم خیلی از ما دوره منم مسیرشو بلد نیستم ! زنگ زدم دوستم ( الو این مهتابه یا آفتابه ؟ ) دوستم :( اینا می گن اگه شد می ریم آفتاب نشد می ریم مهتاب ! حالا تو بیا آفتاب ! ) من ( یعنی چی ! من تو این تاریکی پاشم بیام آفتاب شما نباشین ؟ من اصلا نمی یام !) دوستم : (پاشو بیا دیوونه )

من :(نه می دزدنم ! ) و چنین گشت که برگشتم خونه ! بعد دیدم نمی تونم با این روحیه ی خراب درس بخونم ! نه دستم به کاری می ره ! زنگ زدم ( الو بنی ! می خوام برم تئاتر !!! ) بنی (   )

من : ( می خوام برم تئاتر !! ) بنی : ( بابا این تئاتراش اصلا خوبم نیستن همچین ! ) من : ( نه !!! من تئاتر می خوام ! ) بنی : ( ) من : ( پاشو بیا شهرک . من نمی تونم تو خونه بشینم با این حالم ! ) بنی : ( وایسا اومدم )

دو ساعت بعد : من : ( بنی ! من تئاتر می خوام ) بنی ( یه باره دیگه اسم این تئاتر رو بیاری می کشمت ! )

سه ساعت و نیم بعد : من : ( درد دل )

بنی : ( انصراف بده بیا یونی ما )

 



نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آذر 1387 توسط آرمتی
5
می گم تو تقویم ولایت ما که روز دانشجو ۱۶ آذره ! تو تقویم ولایت شما چی ؟

می شه بپرسم جریان اینکه جشن روز دانشجو تو یونی ما امشبه چیه ؟

۱.برای اینکه اهوازیا نیان ؟

۲. برای نشون دادن متفاوت بودنمون؟

۳.تقویم رو اشتباهی دیدیم !

۴.چه فرقی می کنه ؟ مهم نفس عمله !



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 توسط آرمتی
4

سوژه ها از راه می رسند .

  اول صبح یعنی ساعت بیست دقیقه مونده به هشت  . دارین خرامان خرامان مسیر اتوبوس تا خوابگاه رو طی می کنید و هی در دلتان نقل و نبات نثار خودتونو و برنامه ریزی و کلاسای هفت صبح می کنید . توی جاده ای که معمولا اون وقت صبح خلوته و فقط صدای جک جونور می یاد یکدفعه صدای موسیقی و مهربانانه ی چاووشی رو می شنوین که مثل همیشه یا یکی ولش کرده یا داره ولش می کنه یا توهم زده که طرف می خواد ولش کنه . اول فکر می کنین که توهم زدین . آخه اول صبحه . شما خوابتون می یاد  و از نظر هوش و حواسی داغونید . اما صدا اونقدر با جدیت می یاد و نزدیک می شه که نا خودآگاه برمی گردید و فکتون سه متر باز می شه . یک آقا پسر دانشجوی سر خوش روزگار گوشیش رو چسبونده در گوشش ( انگار که داره با موبایل حرف می زنه ) و خوشان خوشان و با دقت داره چاووشی گوش می ده .   

خدایا من از این گربه ها ی سلف متنفرم خودت منقرضشون کن !!! ( خانوما تو رو خدا بهشون غذا ندین موی گربه سبکه با باد جابه جا می شه . این غذا دادن ها نه نشونه ی مهربونیه نه دل پاک نه کلاس داره . اون خارجیا هم اگه واسه گربه هاشون این همه مایه می ذارن همه گربه هاشون واکسینه شده و شناسنامه دارن !)

الان ظهره . مسئله پیش آمده گروهی می باشد و از ذکر جزئیات معذوریم ! ولی خداییش ( ای خدا اینجا کجاست منو فرستدی واسه مجازات !! )

دیشب جلسه عمومی شورای صنفی بود . ما هم که ... ( مدیونید اگه به جای نقطه چین کلمه ای به غیر از کنجکاو رو تصور کنید ! ) بچه ها خوب بودن . مشتاق بودن واسه ی حل کردن مشکلات . امیدوارم سر خورده نشن !  اصلا فکر نکنید ما زود رفته بودیم هاااااااااااا ! اصلا فکر نکنید که ما جز اولین ها بودیم هااااااااا !

شما که می دونید من ساکت ! اصلا حرف نزدم !!!

 در آخر جلسه هم حسابی  از خجالت  غذاهای عالی سلف . خوابگاه های محشر . کامپیوتر های همیشه در صحنه . اینترنت با سرعت مافوق صوت . نور پردازی جذاب یونی . آمبولانس محبوب . اتوبوس های خیالی منظم .  در آمدیم !!! 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط آرمتی
یعنی من چقدره واقعا طالب علمم . یعنی کلاس که کنسل می شه انقدره تو ذوقم می خوره ! یعنی اصلا به جاش می شینم درس می خونم ! یعنی اصلا مادری می گه دخترم این همه درس می خونی بلایی سرت نیاد . .. !

برای سلامتی مشتاقان علم جمیعا صلوات !

 

من خوابم ـ شما تصور کنید الان ساعت دوازده شب می باشد - من خوابم !صدای زنگ گوش خراش موبایل . ( آرمتی فردا کلاس ۸ استاد نمی یاد ) من :     .

من تازه از خواب به زور پا شدم ساعت ۷:۳۰ . کسی در من نهفته : ( آرمتی نکنه کلاس ۱۰ هم نیاد . همون استادی که ۲ هم باش داری ؟! ) من : ( الو فلانی ای که سکشن قبل از من داری ! اگه استاد نیومد یه خبر بده من از خونه بیرون نزنم ! )

 ۵ دقیقه بعد . من جلوی آینه  : ( آرمتی استاد نیومده داریم می ریم خوابگاه ! ) من : شیرجه تو رخت خواب !

* فقط حیف گزارش کاری که نوشتم .



نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آذر 1387 توسط آرمتی
2
جدا هر چی بیشتر می گذره به این نتیجه بیشتر می رسم که آدمها یه دو سه دسته ای هستند . یعنی اینکه یه دست نیستن . یعنی چند تان . یعنی یه عده عاقل می باشند که هیچ . نوش جانشان . یه عده سرخوشند که اینها هم دست خودشان نیست نمک خونشان بالاست که باز هم دست ننه شان درد نکند . یک عده ام که شامل من می شوند جزو جماعت ضایعی می باشند که سر امتحان میان ترم دیر می رسند و انگار که نیست هیچ وقت توی یونی علاف نیستند زورشان می رسد دو دقیقه زودتر تشریف بیارن و ....

بله دوستان اینجانب به علت بالا بودن قند خون و داشتن درجه ی استادی در شیرینکاری به امتحان میانترم درس تخصصی یمان دیر رسیدیم و بسی مشعوف گشتیم .

عجب آفتابی . واقعا عجب آفتابی ! یعنی من موندم جریان این پالتو و چتری که دستم گرفته بودم در چه بود . خب خدای عزیز و مهربان  برای ضایع کردن اینجانب راه های بسی جذاب تری هم بود . جدا خدای من نیاز بود مرا با یک دست پالتو و چتر ضایع کنی و بارانی را که مصرانه فرو می فرستادی یک باره قطع کنی ؟

چرا من برد ها را نمی خوانم ؟

من موندم این چه حکمتیه که بردای یونی اصلا سر راه من قرار نمی گیرن ؟ انگاری من با این جاده پشتی دانشکده دام و صنایع هست ! قرار داد بستم . جدی ها ! همه ی اخبار وقتی بهم می رسه که هوووو ه ! سی سال ازش گذشته !

مثال مرتبط !

صحنه ی داخلی : من . خوابگاه دختران . با چادری گل گل چرا که حجاب می باشد . همراه دوستی که نامش سکرت می باشد . در حال بحث علمی ای بسی داغ !!! دوستی گرامی از راه می رسد .

من : سلام دوست ( نام ایشان نیز سکرت می باشد ) . سلام دوست نام سکرت من ! کجا بودی ؟

دوست نام سکرت من : باغبانی ( منظور نه حرفه ی باغبانی و نه دانشجویان باغبانی می باشد . منظور ایشان سمیناری از جانب گروه باغبانی می باشد که در آمفی برگزار می شود . )

من : ااا .

مثال مرتبط !

صحنه ی خارجی ! جلوی درب خوابگاه . دوستی که از راه می رسد .

من : سلام دوست .

دوست : به به ! .... ! .... خانوم ! .... !

من :

دوست : فردا شب. شب شعر می یای ؟

من : یاد آوری گفتگویی تلفنی با مادر و اولتیماتومی که ایشون دادن ! ( فلانی فردا شب خونه ی فلان فامیل دعوتیم . تو هم می یای . برای خودت برنامه نمی ریزی . و اینکه این حکم لازم الاجراست ! )

من :



نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آذر 1387 توسط آرمتی
سلام . دلم برای خودم تنگ شده . برای اینجا نوشتن وقتی آمارگیر وبلاگ تو کنارم هستی نشون می ده خیلیا از این وب می یان اونجا . دلم می گیره . به خودم گیر می دم چرا واسه یه فشار کوچولو که طبیعی هم بود اینجا رو حذف کردم . چرا همه ی پستاش رو با اون همه خاطره حذف کردم بدون اینکه یه نسخه ازشون رو حفظ کنم . دلم می گیره هر وقت آرشیو این وبم رو می بینم که به جای شهریور ۸۶ از اسفند ۸۶ شروع شده . نمی دونم شاید بازم شروع کردم . آخه توی اون وبم نمی تونم فقط از یونی بنویسم . چون دوستای غیر یونیم حوصله اش رو ندارن و درکش نمی کنم . چی شد اومدم اینجا اینا رو نوشتم ؟ لابه لای فایلای ورد قدیمی کامپیوترم یه پست قدیمی آرمتی رو دیدم . یاد اون روزا افتادم و بعد که اومدم نت یه سری زدم به وب رامینیان که هیچ وقت لینکش نکردم و پستایی رو که اسم منم توش بود دیدم . یادش بخیر چه ترم یکی ای بودیم ها !!!!!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آذر 1387 توسط آرمتی
درباره وبلاگ

آرمتی هستم . دانشجوی رشته ی مهندسی صنایع غذایی در دانشگاه رامین . هنوز بعد از این همه ترم نفهمیدم که چه احساسی نسبت به دانشگاهم دارم . شاید این دستنوشته ها بتونن کمکم کنن !
Blog Skin