تبليغاتX
آرمتی

آرمتی
 
جریان این بازدید رفتن های ما هم جز جریانات به شدت شاد خداست . یعنی برو بچه های ساکن ملکوت وقتی چهره ی منو تو بازدید های درسی می بینن کلی مشعوف می شن . حداقل اون بازدید های اول یه امیدی به دیدن و شنیدن داشتم و تلاش بسیار می کردم اما حالا ترجیح می دم کنار بایستم و به همه هم کلاسی های دانه بلندم + بروبچ دارای قابلیت برقراری ارتباط از فاصله ی نزدیک اجازه بدم که از محضر اساتید و مهندسین استفاده کافی ببرن . ته راهکار هم اینه که یا اول فقط توضیحات رو بشنوم و وقتی بالاخره دستگاه مورد نظر از میان کلونی به هم فشرده ی هم کلاسی ها خارج شد صوت رو با تصویر تطبیق بدم یا فقط توده ی سفید پوشان محبوب رو ببینم و بعد در به در بپرسم که بچه ها این چی بود که ما دیدیم ( یا به عبارتی شما دیدین و ما ندیدیم ؟ ) . حالا فکر کنین زندگی چقدر شیرین می شه وقتی که شما به طور متوسط هر هفته یه بازدید دارید ! کلا از قدیم گفتن زندگی فقط صد سال اولش سخته !

تو این بازدید آخری که فهیمه هی دست منو می کشید و می برد وسط جمعیت جویای علم هی من خودمو کنار می کشیدم . دیگه جوری شده بود قضیه که در تمام طبقات کارخانه ی آرد فهیمه دست منو گرفته بود و دنبال علم می کشید عملا !!!

می دونین جالبی این بازدید ها دقیقا کجاست ؟ اونجا که بالاخره داد می کشی که خانوماااا !  آقایون !!!  دایره رو یکم باز کنین . بعد هیشکی حرفتونو به پشیزی هم نمی گیره .( در این قسمت لازمه که انصاف به خرج بدم و اعلام کنم که بیشتر این مشکل از جانب خانوماست و آقایون تو این زمینه کمی منصف تراند !!! خودمم الان از این اعتراف شرمنده ام به خدا !! )  یعنی انگار کن که دیواری! یا همون گل لگد کردی یا جریان قدقد بوده !!! خدایی عاااشق این روح توجه و هم کاری بچه های کلاس ام شدید !!!

* جدا باید بررسی کنم ببینم اون وقتایی که باید شیر کافی می خوردم و قد می کشیدم سرگرم چه کاری بودم ؟!!

* حالا می فهمم وقتی یه بنده خدایی می گفت واسه امکانات نیست و از دست همین فرهنگ مردم فرار کرده رفته خارج چی می گفته !

* تازه ما خوبه ترم ۶ هستیم الااان ! بایستی ترم یک بودنمون رو می دیدن چه شیک بودیم . بله عزیزم این تازه حاصل کار ۶ ترم تلاش بی وقفه اس !

 



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط آرمتی
این مدت که نبودم نه که حرف نباشه برای گفتن که هست . یا اتفاق نباشه واسه تعریف کردن که هست . فقط یه جوری انگار لج بازی بود با خودم . یه جور انگار روزه ی سکوت بود اختیاری که حالا دارم اجباری می شکنمش . اومدم ۴ خط بنویسم و برم . شاید نطقم واشه واسه پست زدن . دانشگاه که امن  و امانه البته در ظاهر . پر شده از ترم پایینی هایی که سر جمع شاید قد انگشتای دستت بشناسیشون . گذشت اون موقع که تو یونی راه می رفتی و آدم به آدم باید سر تکون می دادی که سلام . حالا تعداد اونایی که می شناسی از تعداد اونایی که نمی شناسی خیلی کمتره . درست مث روزایی که قراره یونی بیای که از تعداد روزایی که یونی بودی خیلی کمتره . یه جوری انگار کرخت شدیم . هممون رو می گم . انگار که واسه شروع واسه دوستی های تازه واسه ایده های جدید زیادی ترم بالایی شدیم . این مدت که نبودم . داشتم یونی رو از فضای باز بالای سرش نگاه می کردم . انگار که توش نباشم . از بیرون فضا . دانشگاه با درختاش .. با لب شطش .. با مجتمع کلاسی قدیم ... با آمفی .. با سوله اش ... همشون  از دور دوست داشتنی تر بودن . حالا که اکثر بچه های آشنا رفتن و خیلی هاشون هم ته این ترم می رن حس می کنم دارم تو یه ظرف  خالی تنها می مونم . یه ظرف خالی خالی به اسم یونی . همیشه فکر می کردم دلتنگ یونی می شم نه آدماش .. اما حالا یونی به ته نرسیده دلتنگش شدم . دلتنگ یونی نه ! دلتنگ آدماش ...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط آرمتی
 بر و بچه های اکیپ ... خنده ... ساندویچ هات داگ !

این روزا هنو دانشگاه رسما واسه ما بچه های صنایع شروع نشده . بچه های کلاس نیومدن و ما هم البته  به عنوان هم دردی سر کلاس نمی ریم هر چند خیلی مشتاق می باشیم :دی ! روز حذف و اضافه که بیشتر برای دیدن بر و بچه ها رفته بودم تا حذف و اضافه باورم شد همچین چیزی هم تغییر نکرده ! سیستم مدیریت آموزشی سما روز اول یونی جدا گل کاشت ! نمی دونم چه برنامه ی اسرار آمیزی رو براش تعریف کرده بودن که بنده خدا هنوز تو خرداد ماه سیر می کرد و تاریخ انتخاب واحد رو تحویل می داد و نمی ذاشت کسی حذف و اضافه کنه . و همین وقفه در باز شدن سیستم باعث شد که تراکم بچه ها زیاد بشه و سایت حسابی شلوغ بشه . بعضی بچه ها واسه گرفتن فقط یه واحد از صبح ساعت ۸ تا یک و نیم بعد از ظهر معطل شدند و این واقعا نوبر بود . به اینا مشکل پرینت رو هم اضافه کنین که از پرینتی دانشگاه هیچ خبری نبود و امکان پرینت گرفتن وجود نداشت !!! هیچ بوفه ای هم توی دانشگاه پاسخگوی گرسنگی شکم با نبود و ما حسابی معده درد می گرفتیم اگر هدری با کلوچه های وطنی اش به دادمان نمی رسید . برگشتن هم که مصادف شد با ساعت دوازده ظهر و حسابی شکل و شمایل یک کره ی در حال ذوب شدن رو بهت تحمیل می کرد . خیلی وقت بود دوازده ظهر تو این گرما بیرون نزده بودم . کلا کولر خوب نعمتی می باشد ! نمی دونم چی می شه اگه یه سرویس کولر دار برای ساعت های دوازده و دو بعد از ظهر بذارن . ما که ولوو نخواستیم ! از این اتوبوس واحدای کولر دار هم باشه قبوله !:دی !

همه ی اینا رو نگفتم که فک کنین روز اولی بد گذشته ! خیر ! انقدر دیدن دوستان بعد از دو ماه می چسبه که هیچ تعریفی براش نمی شه داشت !



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط آرمتی
دارم عین این بچه های اول دبستانی برنامه ی هفته ام رو می نویسم ! به خدا برنامه ام گریه داره ! هر روز کله ی سحر کلاس دارم ! ۵ شنبه ها هم که بازدیده و بازم کله ی سحر باید پاشم ! آخه من به کی بگم سه ماهه رنگ آفتاب ساعت ۸ صبح رو ندیدم چه برسه به اینکه ساعت ۵و نیم صبح از خواب پاشم ! . اینو اضافه کنین به اینکه مجبورم شباهم زود تر بخوابم . عصرام هم که دو ساله تابستون و زمستون پر بوده ! پس من کی کتاب بخونم ؟ کی بیام نت ؟ کی با بچز دوستان قدیم برم بیرون ؟ کی بنویسم ؟ کی تمرین کنم ؟همه ی این ترمهایی که گذشتند  علاوه بر ۵ شنبه و جمعه گروه یه روز دیگه رو هم خالی می کرد تا ملت برن صفا اما حالا ! خدا حفظشون کنه چه برنامه ی مبارک و میمونی چیدن !

*خدا حافظ تا لنگ ظهر خوابیدن ها !

* خداحافظ شب زنده داری ها !

* خداحافظ شریعتی . مطهری . صمد بهرنگی . کافکا . امیلی برونته . بلقیس سلیمانی و ....

* خداحافظ شجریان . لطفی . علیزاده . مشکاتیان . همای و ....

* کلا خداحافظ زندگی خود خواسته ! خداحافظ !

..........................

کی گفته دلم واسه یونی تنگ نشده ؟



نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم مهر 1388 توسط آرمتی
استاد پرویز مشکاتیان در گذشت

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط آرمتی
دوستی یعنی :

 دوستی یعنی دوباره زندگی وقتی که ساعت های متوالی با هم سر هزاران مسئله ی روز بحث می کنیم و احساس می کنیم می تونیم دنیا رو تغییر بدیم !

دوستی یعنی دوباره زندگی وقتی که اولین روزی که مهمونش بودم بهم تخم مرغ قرضی داد و من آبروشو بردم و از اون روز به بعد فقط بوقلمون جلوم می ذاره !

 دوستی یعنی دوباره زندگی و تنها دوستی که قد خودم به نت اعتیاد داره !

دوستی یعنی دوباره زندگی وقتی که تصمیم می گیرید اتفاق شگفتی که برایتان افتاده است را برای نسل های بعدتان تعریف کنید !

دوستی یعنی هدری وقتی که قواعد روزمره ی زندگی بهت فشار می یاره و می خوای برای یکی که می فهمه باز گوشون کنی .

 دوستی یعنی هدری وقتی که ساعت 3 ظهر توی دمای بالای 40 می شینید کنار گروه و حرف می زنید تا وقت رفتنت به خونه فرابرسه !

دوستی یعنی هدری و کافکا و هدایت و من !

دوستی یعنی شیم شیم وقتی که بعد از یه روز تراکتوری ( به معنی روزی که همه با تراکتور از روی شخصیت و عقایدت رد شده اند !!) آنقدر قشنگ روحت را وصله پینه می کند !

دوستی یعنی شیم شیم وقتی که معصومیتش اشکش را در می آورد و تو باید با تمام خباثتی که داری جلوی این معصومیت کم نیاوری !

دوستی یعنی شیم شیم وقتی هم گروهش هستی و او بهترین سرچر دنیا می باشد !

 دوستی یعنی شیم شیم وقتی که از دیوار صدا در می آید اما از او نه ! یعنی شیم شیم خوش صحبت ! خانوم !

دوستی یعنی نوعروس وقتی که عاشق شدنش را دیدی و چقدر برایش ترسیدی و دعا کردی !

 دوستی یعنی نوعروس وقتی که متاهل شدو تو نفهمیدی چطور باید با یک نوعروس متاهل رفتار کرد .

دوستی یعنی نوعروس و کمد دیواری مشترکش با تو ! و البته دستمال توالت !

دوستی یعنی کاتب ! وقتی که بعد از تجربه های مشترک فراوان ! با هم در ارتباط با آقایون بیانیه صادر می کنید !

دوستی یعنی کاتب وقتی که ساعت ها با هم حرف می زنید بی آنکه بفهمید !

دوستی یعنی کاتب وقتی که می بینی انقدر نظرت برای کسی مهم است !

دوستی یعنی شب نشینی های خوابگاه کوثر2 ، یعنی اطلاع رسانی وقایع بین اعضا در کسری کوچکتر از صدم ثانیه ، یعنی یک روح خون آشام در 5 نفر ! دوستی یعنی اکیپ خون آشام ها با مرام نامه ی نانوشته اش ، با عصبانیت هایش ، تصمیمات کبری ایش ، با شادی هایش ، خنده هایش و دوستانه هایش ! دوستی یعنی تلپ شدن ترم آینده در اتاقی که بالاخره اکیپ خون آشام ها را دور هم جمع خواهد کرد !!!!



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط آرمتی
کوتاه ،مفید، مختصر !

دیروز با اتوموبیل از کنار دانشگاهمون گذشتم . علاوه بر ساختمون هایی که گفته شده خوابگاه هستن دو تا اسکلت ساختمون به همون مقیاس بر پا کرده بودند ( پشت سوله ورزشی ) و روی تابلوی مشخصات پروژه نوشته شده بود طرح احداث دانشکده کشاورزی !

برین خوش باشین !

بعدا نوشت : هیچ وقت فکر نمی کردم یه نظر بتونه این همه خوشحالم کنه ! نوعروس ازت ممنونم اونم یه دنیا ! ( نظر خصوصی بود دنبالش نگردین ! :دی !)

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 توسط آرمتی
درباره وبلاگ

آرمتی هستم . دانشجوی رشته ی مهندسی صنایع غذایی در دانشگاه رامین . هنوز بعد از این همه ترم نفهمیدم که چه احساسی نسبت به دانشگاهم دارم . شاید این دستنوشته ها بتونن کمکم کنن !
Blog Skin